گنج

شمارهٔ ۱۰۳

بازم از دیده در بار گهر می‌آیدلعل‌فام است مگر خون جگر می‌آید
تیر مژگان که زند ترک کمان ابروی منپیش پیکان وِیَم سینه سپر می‌آید
هر زمانی که تصور کنم آن روی چو مهجانم از بهر تماشاش به در می‌آید
منتظر بر سر راهم شب و روز و مه و سالتا از آن سو که تویی هیچ خبر می‌آید
پای‌بوسی ز تو می‌خواهم اگر دست دهدسهل باشد اگرم عمر به سر می‌آید
طوطی جان من خسته هوای تو کندسوی آن پسته خندان به شکر می‌آید
کر قمر آن رخ زیباست نگویی که چرادر کم و کاست تنم همچو قمر می‌آید
کیمیا عشق ترا دانم و بس کز اثرشسیمم از دیده بر این روی چو زر می‌آید
کوش در آینه روی چو ماهت از زنگکز دل ابن یمین آه سحر می‌آید