شمارهٔ ۱۰۲
با ما غم هجران تو ای دوست نه آن کردکان قصه توانیم بصد سال بیان کرد
از خانه دل رخت صبوری بدر انداختچه جای صبوری که از اینخانه روان کرد
با باغ و بهار طربم آتش شوقتآن کرد که با برگ رزان باد خزان کرد
پیدا شد ازین اشک روان خلق جهانرارازیکه دل غمزده در پرده نهان کرد
دریاب مرا بار دگر زنده کزین پسهجران تو ای سرو روان قصد روان کرد
چوگان قضا باز چو گوی ابن یمین راسرگشته و برگشته در آفاق دوان کرد
با ما سرگردون جفا پیشه چو خوش نیستبا خصم و بوی غیر مدارا چه توان کرد