گنج

شمارهٔ ۱

آمدم بار دگر بر سر پیمان شماکه ندارم پس ازین طاقت هجران شما
بر سرم افسر شاهی نبود خوش‌تر از آنکدست و پا بسته به زنجیر، به زندان شما
چون دوات ار چکد از دیدهٔ من خون سیاهسر نه پیچم چو قلم از خط فرمان شما
سرمهٔ روشنی دیدهٔ غم‌دید کنمگَرد خاک کف پای سگ دربان شما
صدف گوهر شهوار کند جزع مراچون شود خنده‌زنان لعلِ دُرافشان شما
گر ز سودا نبود پس ز چه روی ابن یمینمی‌کِشد این همه صفرا ز رقیبان شما؟