گنج

شمارهٔ ٨۵ - قصیده در مدح تاج الدین علی سربداری

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۳۳ بیت
عید آمد ای نگار بده جام خوشگوارکز جام خوشگوار شود کار چون نگار
بگذشت ماه روزه غنیمت شمار عیدزیرا که هست نوبت این نیز برگذار
برخیز و عزم میکده کن ز آنکه بعد ازیننبود هوای صومعه با طبع سازگار
گر زر نداری آنک بدان آب رز خریسهلست خیز جامه ببر جام می بیار
نی نی نعوذ بالله ازین کار فارغمساغر مده بدست من ای ترک میگسار
تشبیب این قصیده بآئین شاعرانکردم بمی و گرنه گواهست کردگار
کین بنده مدتیست کزین جرم تایبستاز راه اختیار نه از روی اضطرار
خاصه کنون که امر شهنشاه عهد شدبا نهی کردگار درین کار دستیار
شاه جهان که عالم کون و فساد راآمد بیمن معدلتش باصلاح کار
جان و جهان فضل و کرم تاج ملک و دینآن همچو تاج سرور شاهان روزگار
تضمین کنم ز گفته استاد انورییک بیت آبدارتر از در شاهوار
نی از برای آنکه مرا نیست دسترسبر مثل آن و بهتر از آن هم هزار بار
اما چو عادتیست که تضمین همی کننداشعار یکدگر شعرای سخن گذار
من نیز استعارت بیتی همیکنمکان هست حسب حال در اطرای شهریار
ای کاینات را بوجود تو افتخارای بیش از آفرینش و کم زآفریدگار
همچون بنان و کلک تو دربار و درفشانباد خزان ندید کس و ابر نوبهار
آن هم بسعی دست تو باشد که روزم رزمبر فرق خصم تیغ تو گوهر کند نثار
جوشن شود بسان زره بر تن عدوتاز زخم تیر و نیزه تو گاه کارزار
زهر آبگون حسام تو چون باد وقت کینآتش فروخت در جگر خصم خاکسار
گردد اسیر مخلب شهباز همتتسیمرغ زر نگار فلک درگه شکار
باد سموم قهر تو گر بگذرد ببحرخیزد چو موج زو شر رو چون دخان بخار
نسبت بشمس اگر ببری گاه انتسابکی شمس را بود بجهانگیری اشتهار
چون خاک اگر چه پست بود حاسدت ولیگردد بلند مرتبه چون بر شود بدار
از رنج حرص می نرهد حاسدت چو مورتا شربتی بدو ندهد از لعاب مار
در کار خصم جاه تو چرخ ار شود جهودبا کتفش آفتاب شود پاره غبار
خود را عدوت اگر چه محلی نهد چو صفرهرگز بهیچ روش نیارند در شمار
بیتی دگر چو آب زر از گفته کمالچون بود بس مناسب من کردم اختیار
غرق بحار جود تواند عالمی چنانکجز بنده ز آنمیانه نماندست بر کنار
کردیم با زبان کمال آنچه داشتیمدر دل نهان بحضرت عالیت آشکار
چون دست زرفشان توأم هست پایمرددانم که بعد ازین نکشم بار انتظار
با ضعف از آن شد ابن یمین کش یسار نیستمی گیرد از یسار یکی قوت هزار
تا در جهان ز روی طبیعت علی الدوامگل جفت خار باشد و با مل بود خمار
بادا عدوت را بگه عشرت و نشاطاز مل خمار بهره و از گل نصیب خار