شمارهٔ ٧٨ - وله ایضاً در مدح و تهنیت قدوم پادشاه
دوش وقت صبحدم آمد نسیمی مشکبارمژده جانپرورم داد از قدوم شهریار
گفت کآمد رایت منصور شاه شرق و غرببخت و دولت بر یمین و فتح و نصرت بر یسار
شاه شاهان جهان کو را توان گفتن بحقآفتاب ملک و ملت سایه پروردگار
چون رسانید این بشارت باد صبح آنگاه گفتخیز کآمد قبله حاجات حاجت عرضه دار
گفتمش ابن یمین را چون بوجه یک شبهگر چه طبعی در فشان دارد نمیبینم یسار
چون رود دست تهی جائیکه شاهان جهانجان بجای زر کنند از بهر فخر آنجا نثار
گفت کز دریای موج آمیز طبع درفشانرو بغواصی فکرت گوهر موزون برآر
پس بتأیید سعادت پیش رو بی دهشتیبر جنابش گوهر افشانی کن اندر روز بار
خسروا بنگر که چاکر چون بآئین میکنددر مدیحت مجلس آرائی بدر شاهوار
ایفلک قدری که رایت را زروی اقتدارشد مسلم سروری اندر جهان خورشید وار
ماه نو با نعل یکران تو ماند زین شرفآسمان بهر تفاخر سازد از وی گوشوار
تا بزیر سایه رأیت درآمد آفتابدر جهانگیری بشرق و غرب دارد اشتهار
برق تیغ آبدارت روز کین مانند بادمیفروزد آتش اندر جان خصم خاکسار
لاله و بید از پی قتل عدوت از راغ و باغبا سنان آتشین آیند و تیغ آبدار
گر سپاهت بگذرد بر هفت دریا روز عرضهشت گردد آسمان از بس که بر خیزد غبار
رسم مستی حزم هشیارت بر افکند آنچنانکتا ابد نرگس نخواهد رست از رنج خمار
گر نسیم صبح را با نفحه اخلاق تواتفاق افتد بسوی بیشه شیران گذار
عقل را ناید شگفت ارزانکه مشک افشان شودکام شیر شرزه همچون ناف آهوی تتار
غصه ها دارد ز دریای کفت ورنه چراستابر نیسان با دل سوزان و چشم اشکبار
کو ببین در روز هیجا تیغ بران در کفتهر که در دست علی خواهد که بیند ذوالفقار
گر نسیم لطف او بر مار زهر افشان وزدمهره گردد از طریق خاصیت دندان مار
ور سموم قهر او بر سطح دریا بگذردزو جهد بیرون کواکب همچو از آتش شرار
بهر افزونی رتبت گرچه خود را دشمنتدر صف آرد لیک همچون صفر باشد در شمار
خسرو گر جاودان گویم صفات ذات توذره ئی و قطره ئی دان از جبال و از بحار
مدح تو غایت ندارد لیکن از بیم ملالبعد ازین خواهم ثنا را بر دعا کرد اختصار
تا بهار و مهرگان از عدل شاه اخترانراستی پیدا شود در پله لیل و نهار
در صفا و خرمی بادا برین آئین که هستلیک تو همچون نهار و مهرگانت چون بهار