گنج

شمارهٔ ۵٣ - وله قصیده در مدح طغا یتمور خان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رکند۳۰ بیت
زلف تو بر دو هفته قمر چون مقر کندآشوبها به پشتی دور قمر کند
چون روی تست فاتحه خرمی دلماخلاص بندگی تو دائم زبر کند
بر حد تیغ و نوک سنان گر بسوی توباشد رهی قدم از فرق سر کند
دانی که من چنین ز چه دیوانه گشته امهر عاقلی که بر سر کویت گذر کند
آیم ز عاشقان تو بر سرکلاه وارگر بخت بر میان تو دستم کمر کند
در بوته فراق ندانم که تا بکیرخسار من چو زر صنم سیمبر کند
هر چند دورم از رخ آئینه پیکرتمیترس از آه دل که بوقت سحر کند
دانی که سبزه گرد گلت از چه میدمددر آینه هر آینه آهم اثر کند
طوطی جان ابن یمین را شود سخنشیرین چو یاد آن لب همچون شکر کند
زر خواهد از من آن بت سیمین و بنده راجز چهره هیچ نیست کزان وجه زر کند
جانا روا مدار که بی هیچ موجبیچشم سیاهکار تو خونم هدر کند
زینسان که چشم مست تو در کشور دلمهر لحظه ترکتاز بنوع دگر کند
بیچاره من اگر نه بعین عنایتمشاه جهان طغا یتمور خان نظر کند
در سایه رکاب وی ار خواهد آفتاباز خاوران سفر بسوی باختر کند
شاهی که با ولی و عدو گاه لطف و عنفخلق نبیش باشد و عدل عمر کند
هرگز بر از حیات نیابد مخالفشعاقل کی از خلاف امید ثمر کند
صحرای کار زار ز خون دل عدوشمشیر پیل پیکر او چون شمر کند
شاها ترا ز کثرت دشمن چه غم که شیرهر چند گور بیش طرب بیشتر کند
نهی تو را کند بفلک امر واقعیاز بهر بندگیت قضا این قدر کند
چرخ زمین نورد نبیند نظیر توگرد جهان اگر چه فراوان سفر کند
بر قامت جلالت اگر بخت کسوتیدوزد ز اطلس فلکش آستر کند
شاه از طریق آنکه خردمند و بخرد استباید که دلنوازی اهل هنر کند
در اقتدا بسنت شاهان کامکاردر باب من عنایت بیحد و مر کند
بهر صلاح کار من و همچو من هزارباشد تمام یکنظری شاه اگر کند
نام مرا که بنده خاص شهنشهماز دفتر عوام بکلی بدر کند
تا اهل روزگار بدانند رتبتمدر بنده پروری که شه دادگر کند
وین بنده با فراغت خاطر ز بحر فکرعالم بمدح شه چو صدف پر گهر کند
تصدیع بیش ازین ندهد بنده شاه راآید سوی دعا و سخن مختصر کند
با صنعت مهندس دوران آسماناز ماه گاه ناچخ و گاهی سپر کند
بادا عدوی شه سپر تیر حادثاتچندانکه ناچخش سر او پی سپر کند