گنج

شمارهٔ ۵٢ - قصیده در مدح خواجه علاءالدین محمد

زهی به سلسله زلف مشگبار مجعددل شکسته چون من هزار کرده مقید
ربوده گوی لطافت به صولجان سر زلفز دلبران سهی قد و شاهدان سمن خد
گشاده هندوی زلفت به تاب دست تطاولکشیده غمزه ترکت ز جفن تیغ مهند
صبا ز روی تو شبگیر نسخه‌ای به چمن بردعروس گل به تماشا برون دوید ز مسند
ببرده رونق نرگس بدان دو غمزه جادوشکسته قیمت سنبل بدان دو زلف مجعد
شگفت نیست که در پیش سرو سرکش قدتفرو شود به گل از رشک پای سرو سهی قد
جواب تلخ ز شیرین لبت شنیدم و گفتمز شور بختی من شد شرنگ نار طبرزد
به غیر از آتش عشق تو کیمیا که نشان دادکه اشک دیده عاشق چو عسجدست و چو بسد
غلام آنه لب لعلم که چون به خنده درآیدچو کلک صاحب اعظم نشاند در منضد
خدیو عالم رادی که کان لعل فشان رازغیرت کف او در دل است خون معقد
محیط مرکز رفعت سپهر جاه و جلالتعلاء دولت و ملت محمد بن محمد
وزیر شاه نشان آنکه دولت ابدی راجناب او بود از کاینات مرجع و مقصد
ببوی جود وی آیند سایلان به جنابشبلی که مشک به خود ره نماید از دمدش ند
خرد فتاد بحیرت ز کارنامه وردشکه روی ملک بآب سیاه کرده مورّد
اگر به عقد ثریا کند نگاه به غیرتشود ز غیرت او چون بنات نعش مبدد
نسیم لطفش اگر بگذرد بر آتش دوزخشوند دوزخیان در ریاض خلد مخلد
زهی رفیع جنابی که زیبد ار به تفاخرز خاک پای تو سازند تاج تارک فرقد
برات رزق خلایق از آن همیشه روانستکه میشود به علامات همت تو مؤکد
به عهد عدل تو فتنه چنان به خواب فروشدکه برنخیزد از این پس به هیچوقت ز مرقد
اگر شود چو الف قامت حسود تو ممدودز تیغ قهر تو باشد کشیده بر سر او مد
ز خوف تیغ تو نگذشته هیچ حرف ندانمکه در مطاوی آن مدغم است ملک مؤبد
حسود سر سبک ار سرکشد ز حکم روانتنهند بر سرش اره بسان حرف مشدد
عجب مدار که از روی تست کوری خصمتکه هست کوری افعی به خاصیت ز زمرّد
هزار یک نشود گفته از صفات تو هرگزاگر به وصف تو مشحون کنم هزار مجلد
اگرچه قافیه دالست یک دو جای درین شعرغرض ز شعر تو دانی نه قافیه است مجرد
ز فر مدح تو آرم به دست دولت باقیکه بود دولت حسان ز یمن دولت احمد
ولی چو پیشتر از من مهندسان فصاحتبنای شعر برین شیوه کرده‌اند مشید
روا بود که بزرگان فضل خورده نگیرندچو اقتداست که کردم نه مذهبی است مجدد
دعای جاه تو گفتن مهم‌تر ابن یمین راز عذر قافیه گفتن بدین طریق ممهد
همیشه تا رخ خورشید همچو صورت بلقیسجهانفروز بود بر فراز صرح ممرد
نظام کار تو ای آصف زمانه چنان بادکزو روان سلیمان برد خجالت بی حد