گنج

شمارهٔ ١۴۶ - قصیده

قافیه: انی۳۶ بیت
الا ای نسیم سحر گر توانیقدم رنجه کن یک سحر بی توانی
ترا طول و عرض جهان دور نایدچو بهر سفر چرمه بیرون دوانی
ز شهباز مشرق بیکدم چو خواهیرسالت بعنقای مغرب رسانی
سزد گر بری هم ز موری پیامیبعالیجناب سلیمان مکانی
اگر بی وسیلت نیاری شد آنجاز من بشنو ای من ترا یار جانی
ز دریای طبعم یکی عقد گوهرببر نزد شاه جهان ارمغانی
سلیمان محلی که بی عقد خاتممسخر شدش ملک انسی و جانی
جهان کرم تاج شاهان عالمکه او را سزد بر شهان قهرمانی
دل و دست او را توان گفتن الحقبهنگام در پاشی و زرفشانی
کز آن شرمسارست ابر بهاریوزین خاکسارست باد خزانی
جهاندار شاها توئی آنکه کیوانبر ایوان جاهت کند پاسبانی
بود چون سجلات قاضی گیتیمثالی که بر وی قلم را برانی
سپهدار میدان پنجم نیاردزدن روز رزمت دم پهلوانی
شه اختران همچو ذره برقصدز شادی گرش بنده خویش خوانی
بود زهره را بهر بزم تو دایمسماع ارغنونی شراب ارغوانی
بکاری که کلکت میان را ببنددکند تیر گردونش همداستانی
بس اندر صف پنجم این نجم مه راکه او را به پیکی بهرسو دوانی
ترا زیبد اندر جهان شهریاریکه هم شه نشانی و هم شهنشانی
نه هر کس که باشد بر او نام شاهیتواند شدن چون تو در شه نشانی
نگردد جهان پهلوان همچو رستمشغاد ار چه اصلش بود سیستانی
عدو را طمع بود کو چون تو باشدخرد داستانی زدش باستانی
که ماند بقوس قزح راستی راکمان کهنه کژ مژ ترکمانی
الا ای صبا چون بعالیجنابشرسی عرضه دار اینسخن گر توانی
کزین پیش نظمی علی حسن رابمدح شهی از نژاد کیانی
فتادست و گشتست مشهور نظمشبخوبی الفاظ و لطف معانی
شنیدم که از پایمردی این نظمبدست آمدش بدره ها زرکانی
بمدح تو ابن یمین نیز کردستدر آن راه با طبع او هم عنانی
علی حسن گر درین عهد بودیچو دیدی ز من بنده این خوش بیانی
بخاک جنابت که در پیش نظممکه گوئی مگر هست آب از روانی
بنفشه صفت سر بسر گوش گشتیورش همچو سوسن بدی ده زبانی
مرا با چنین طبع چون آب و آتشکزو در شگفت اند قاصی و دانی
چرا از جهان هیچ بهره نباشدنه جاهی نه مالی نه آبی نه نانی
منم کز منت در جهان ذکر باقیبماند وگرچه جهان هست فانی
گرم حال ازین به توان کرد به کنوگر زین بتر میکنی هم تو دانی
زمین چو نزمان تا نگردد سبکروزمان چون زمین تا نگیرد گرانی
زمان و زمین بی وجودت مباداکه ماه زمینی و شاه زمانی