شمارهٔ ١۴٢ - وله ایضاً در مدح پهلوان حسن دامغانی امیر سربداری
دارم ز جورت ایصنم عنبرین کلهصد گونه در صمیم سویدای دل گله
شایسته نیست از تو که با آنچنان جمالبا مات هست بسته طریق مجامله
شایسته نیست از تو که با آنچنان جمالبا مات هست بسته طریق مجامله
چون گویمت ببوسه بها دل قبول کنگوئی که قلب نیست روا در معامله
بر زد دلم ز جیب جنون سر از آنزمانکز بند زلف خویش نمودیش سلسله
تا روز هر شب از تف شمع جمال توآتشفشانم از دل سوزان چو مشعله
در پا فتاد کار دل از غم چو دامنتتا دست برد سوی گریبانت از کله
چون ماه از آفتاب شود از تو منکسفخورشید با تو گرفتد اندر مقابله
در عهد با من ار چه دو رنگی کنی چو گلباشم هنوز لاله صفت با تو یکدله
آمد زمان آنکه دگر باره در چمنگردد رسیل بلبل خوشگوی بلبله
گردان کن ای نگار می ناب تا کنیمغمهای روزگار بیکبارگی یله
بگشای حلق بلبله تا غلغلی کندکز بلبل اوفتاد در آفاق غلغله
نومید نیستم که نزاید بجز مرادچون هست از قضا شب ایام حامله
بنگر که عهد کیست مکن بیش ازین جفابر من که بیش از این نکند کس مساهله
بر رأی شاه عرضه کنم حال خویش راناگاه در مواجهه یا در مراسله
شاهی که بر جناب وی از اهل احتیاجمی نگسلد ز قافله یک لحظه قافله
تاج سر ملوک جهان پهلوان حسنکز بیم اوفتاد بر اعداش ولوله
فرمان اگر دهد فلک از بهر خوان اواز مرغ شیر دوشد و از فاخته فله
نفس نفیس او نشود خاضع فلکسیمرغ را کسی نفکندهست در تله
با حزم کار دیده او دین و ملک رااندیشه کی بود ز ملمات هایله
از زخم سم توسن خارا شکاف اوستپیوسته در مساکن اعداش زلزله
ای واهبی که حاصل دریا و کان بودبا جود کامل تو کم از نیم خرد له
ابرت نگویم از ره بخشش از آنکه ابربی ناله نیست درگه اعطای نایله
چون آورد بحرب عدو رایت تو روینصرت شود پذیره او چند مرحله
شاها بسان ابن یمین از سخنوراندر مدایحت نکشد کس بمرسله
اما فلک نمیکندش فرق از شبهآری بر بهیمه چه سنبل چه سنبله
منبعد با فلک مفکن کار بنده رازیرا کزو بکس نرسد هیچ طایله
آخر کجا رسد چو بقرصی بسر بردروزی تمام این فلک تنگ حوصله
گر یابم از تو تربیت ای شاه بشکنمبازار نفس ناطقه گاه مجادله
بهتر ز منشی فلکی در سخن مخواهاو هم حریف می نبود در مقاوله
تا آفتاب و ماه برین کاخ زر نگارباشند همچو کنگره ها بر مقابله
بادا فروغ رأی صفا گستر ترابا آفتاب و ماه برفعت مماثله