شمارهٔ ١٣٧ - قصیده ایضاً له
آیا بود که باز ببینم جمال شاهخرم شود بطلعت فرخنده فال شاه
آن بخت کو که سرمه کشم چشم خویش رااز خاک آستانه جاه و جلال شاه
آن دولت از کجا که مشرف کند اگربازم بلطف و حسن جواب و سئوال شاه
تا روز حشر کم نشود شادی دلمگر من شبی بخواب ببینم جمال شاه
آیا درین سرای کهن باز نو شوددر حق من تواتر بر و نوال شاه
نی نی چو من پیاده ز اسب مراد خویشفرزین صفت چگونه رسد در وصال شاه
هرگز ز چشم دل نرود تا ابد مرالطف شمایل خوش و حسن مقال شاه
آن فضل و آن هنر که بگاه سخنوریاز ناطقه سخن ببرد ارتجال شاه
شاه جهان نظیر ندارد چو عقل کلدر هر چه آن ستوده بود از خصال شاه
گردون مگر بدیده احول کند نگاهبا صد هزار دیده که بیند همال شاه
ایزد عنان خیر و شرمملکت نهاددر دست بخت لم یزل و لایزال شاه
دولت ندیم باشد و فتح و ظفر قریندر حالت سکون و گه ارتحال شاه
ناورد خلق را بوجود از عدم قضاتا وعده شان نداد بمال و منال شاه
خاک وجود خصم هوای عدم کنداز تیغ آب پیکر آتش فعال شاه
خصم حرامزاده با جماع اهل عقلکرده است خون خویش برغبت حلال شاه
شاه نجوم با سپه تیغ زن ز دورلرزان بود چو نیزه بگاه قتال شاه
لاف فصاحت ار بزند نفس ناطقهگنگ است گاه گفتن وصف کمال شاه
خورشید زیر سایه چترش همی رودز آنجا قیاس گیر که چونست حال شاه
شاها شکایتم ز فلک هست بیشمارلیکن نگویم ار چه ز بیم ملال شاه
هر کز سکون نیافت دمی آتش دلمتا دورم از خطاب چو آب زلال شاه
یا رب بود که باز علی رغم روزگارخود را بفر دولت بی انتقال شاه
بینم بروز بار که استاده میکنمدر پیش تخت مدحت بی انتحال شاه
ابن یمین اگر چه مشقت بسی کشیددور از جناب حضرت گردون مثال شاه
لیکن غم جهان نبود غیر خرمیآن ساعت خجسته که بیند جمال شاه
تا صبح و شام و روز و شب و سال و مه بودکار فلک مباد بجز امتثال شاه
بادا طلوع اختر اقبال و خرمیدر صبح و شام و روز و شب و ماه و سال شاه