گنج

شمارهٔ ١٣۶ - وله ایضاً

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ایتو۲۸ بیت
میمون بود چو طلعت فرخ لقای تودیدن علی الصباح رخ دلگشای تو
شاهنشه زمین و زمان تاج ملک و دینای تاج خسروان زمان خاکپای تو
منت خدایرا که دگر پی بفال سعددیدم جمال صبح صفت با صفای تو
تا هست مملکت بسریر عروس ملکداماد نامدست بفر و بهای تو
هر چند باشد اطلس گردون علم بزرحقا که آستر نسزد بر قبای تو
معراج هفت پایه از آن ساخت تا رسدکیوان بپاسبانی بام سرای تو
هر بامداد خسرو سیاره بنده وارسر مینهد ز بهر شرف بر قفای تو
پیش از تو گفته قاضی افلاک را قدرکامضای اوست مثبت حکم قضای تو
چون خلق عالم از تو بداد و دهش درندملک مؤبدست ز خالق سزای تو
اهل زمانه یکسره گر مرد و گر زنندز احسان تو شدند عبید و امای تو
حکم خدای کرد ترا حاکم جهانحکمی چنین بجا که کند جز خدای تو
میخواست تا شود چو تو خصمت قضاش گفتاینهم یکی دیگر ز امور خطای تو
چون در زمانه نیست کسی را مجال آنکیارد شدن مخالف رأی و رضای تو
با آسمان بگو که بگردان قضای بداو کیست کین قدر نکند از برای تو
خیزد ز آب شعله اگر بگذرد بروتا بی ز آتش غضب جانگزای تو
از گوش زهره حلقه رباید بچابکینوک سنان نیزه دشمن ربای تو
ز آن تیغ آفتاب جهانگیر شد که هستعکسی ز برق خنجر گوهر نمای تو
جوشن کند بسان زره بر تن عدوتنوک سنان خنجر پولاد خای تو
چون در سخا کفت ید بیضا برآوردقارون شود ز درگه جودت گدای تو
هر بخششی که ابر بهاری همی کندسر جمله قطره ایست ز بحر عطای تو
شاها دلم امید ز جان برگرفته بوداز محنتی که دید ز شوق لقای تو
بازم رسید زندگی تازه چون وزیدبر من نسیم عاطفت جانفزای تو
من خود کیم چه مرتبه دارم که از کرمکردست التفات بمن بنده رای تو
بر آفتاب اگر فکنی سایه از نشاطگردد چو ذره رقص کنان در هوای تو
ابن یمین اگر زند این لاف زیبدشاز یمن آنکه هست مدایح سرای تو
کافتد زرشک تیر فلک در کمان چو زاغطوطی طبع من چو سراید ثنای تو
شاها چو من ز جان و دلت بنده گشته اماز جان و دل چگونه نگویم دعای تو
تا در جهان بقا نبود با فنا بهمبادا فنای خصم بهم با بقای تو