شمارهٔ ١١٨ - وله ایضاً در مدح خواجه علاءالدین هندو
روز جشن عربست ای مه خوبان عجموقت شادیست مباش از غم ایام دژم
می خور اندوه و غم گیتی بد عهد مخورکه کرا می نکند گیتی بد عهد بغم
بعد ازین رایت عیش و طرب افراخته دارکز افق ماه نو عید برافراخت علم
روز عیدست بخور باده گلگون و بدهکآرزو میکندم باده ولی با تو بهم
باده از دست تو در مجلس دستور جهانآب حیوان بود اندر چمن باغ ارم
جان فزاید می گلگون ز کف همچو توئیخاصه در مجلس دارای عرب شاه عجم
آصف عهد علاء دول و دین هندوکه بود تارک ترک فلکش زیر قدم
آن جوانبخت که دائم فلک پیر بودبر درش حلقه صفت پشت بخدمت زده خم
آنکه از غیرت بحر کف او ابر بهاردارد اندر دل و در دیده مدام آتش و نم
کان ممسک بسخا چون کف رادت نبودرشحه کوزه شناسد خرد از بحر خضم
دشمن از وی شود انجم صفت از مهر نهانگر چه ز انجم بودش بر صفت مهر حشم
تیغ برانش گه رزم تو گوئی که مگررود نیل است روان گشته دراو آب بقم
خسروا چون سخن از رتبت و جاه تو رودآسمانرا نرسد دم زدن از ملکت جم
کسوت ملک ببالای تو خیاط ازلآن چنان دوخت که یکحبه نه بیش است و نه کم
تا در حضرت میمون تو اقبال گشاددولت احرام درش بست چو زوار حرم
صیقل رأی تو چون آینه از زنگ زدودهر چه بر صفحه اوراق بد از ظلم و ظلم
شد سیاه آینه جان بد اندیش ز زنگبس که دادش فلک آینه گون عشوه و دم
گر بر آهو بره از نام تو حرزی بندنداز دلیری نخورد شیر جز از شیر اجم
خاکپای تو اگر باد رساند بچمنگردش از دیده نرگس ببرد آفت نم
خلق را گر نزدی داعی جود تو صلاکی بصحرای وجود آمدی از کتم عدم
حرص را گر چه بود علت جوع کلبیچار پهلو کند از خوان نوال تو شکم
خرد ار رأی تو بیند که ببازار فلکاز زر مغربی مهر روانست درم
بر دعا ختم کند ابن یمین مدح تراز آنکه بر کسوت مدح تو دعائیست علم
تا ز نوک قلم کاتب تقدیر بودبر رخ تخته گردون به بد و نیک رقم
بادش از آب سیه دیده بکردار دواتهر که سر بر خط فرمانت ندارد چو قلم