شمارهٔ ١١٧ - قصیده فی مدح السلطان نظام الدین یحیی
خراسان بار دیگر شد بهشت آسا خوش و خرمز فر خسرو عادل خدیو خطه عالم
سر گردنکشان شاهی که رأی عالم آرایشنموداری بود خرم خلایق را ز جام جم
نظام ملک و دین یحیی که او را میتوان گفتنسلیمان قدر و آصف رأی و موسی دست و عیسی دم
جوانبختی که از پوشیدگان غیب رأی اوگشاید پرده ز آنمعنی که هم پیرست و هم محرم
بدستت گر کند نسبت کسی ابر بهاری راخرد باور کجا دارد که چون دریا بود شبنم
نشاید قد قدرش را قبا جز اطلس گردونازین استاد صنع او بمهر و مه کند معلم
فلک در موکب جاهش علمداریست ز آن بنددفراز صبح زرین شهاب از زلف شب پرچم
کند رد قضا حکمش فلک خود اینقدر داندکه با حکم مطاع او نخواهد شد قضا مبرم
چوچنگش گوش دشمن را فرو مالد رباب آساز نایش ناله ها خیزد زمانی زیر و گاهی بم
چنین کو دیو مردم را پری وش کرد در شیشهسلیمان گر شود زنده در انگشتش کند خاتم
نسیم لطفش ار خواهد کند تریاق جانپرورز زهری کز سر دندان فشاند وقت کین ارقم
سموم قهر او روزی گذر کردست پنداریبسوی بیشه شیران که میسوزد ز تب ضیغم
اگر فرمان دهد گردد به بینائی و گویائیبسان چشم یعقوب و زبان عیسی مریم
زبان سوسن گویا و چشم نرگس رعنااگر چه هست آن ابکم وگرچه هست این بی نم
مجرب شد خلایق را که آمد مایه بخش حانز شربتخانه لطفش بسان نوشدارو سم
صفات خلق و خلق او گهی کاندر میان آرمشوند از بهر تصدیقم جهانی متفق با هم
فلک چو نحلقه میخواهد که دائم بر درش باشداز آن رو پشت خود دارد بسان حلقه اندر خم
جهاندارا توئی آنکس که هست از رای و روی توفروغ شمع گردون و چراغ دوده آدم
بود در نوک کلک تو رموز مهر و کین مضمرچو اندر ضرب شمشیرت صلاح ملک و دین مدغم
حسودت گر همیخواهد که یابد رتبتی چون توولیکن پارگین هرگز نگردد چشمه زمزم
بمیدان هنر با تو چو خصم اندر جدال آیدزبان قاطع تیغت بیک حرفش کند ملزم
از آندم کاشهب روزست زیر زین فرمانتز بخت بد همی آرد حسودت پای در ادهم
عدو چون شعرم ار خواهد که اندروزن نام آیدچو تقطیعش کند تیغت بود رکنی ولی اخرم
فلک قدرا تو میدانی نیم ز آنها که در مدحتز بی سرمایگی طبعم کند با در شبه منضم
کس از ابن یمین بهتر نداند گفت اوصافتاگر چه زو نماید خویشتن را هرکسی اعلم
گر او را تربیت باشد ز رأی عالم آرایتزند کوس فصاحت را ببام گنبد اعظم
چه باک از صدمت گردون اگر یابد جراحتهاچو از دارالشفاء لطفت امیدش بود مرهم
همیشه تا غم و شادی و سور و ماتم گیتییکی چون بگذرد گیرد دگر یک جای او محکم
بکام دوستانت باد دائم دشمنان توبگاه سور در ماتم بوقت شادی اندر غم
جهان شاد و خوش و خرم ز داد تست و تا باشدترا نیز از جهان بادا دلی شاد و خوش و خرم