شمارهٔ ١١۴ - وله ایضاً
این منم باز که در باغ بهشت افتادموز سفر کآن بحقیقت سقرست آزادم
این نه خوابیست که می بینم اگر پنداریکز پس آنهمه اندوه چنین دلشادم
گر چه بیداد فلک بود ولی شکربرآنکداد لطف و کرم والی سلطان دادم
دستگیر ار نشدی حق که توانستی خاستآنچنان سخت که ناگاه ز پا افتادم
گرنه فریاد رسی همچو خرد داشتمیزود بودی که رسیدی بفلک فریادم
خردم راه قناعت بنمود از ره لطفجز بدان راه که او گفت قدم ننهادم
منم آن آب قناعت زده بر آتش حرصکه سراسر کره خاک نماید بادم
شد چو طفلان دلم از مکتب شاگردی سیرز آن زمان باز که پیر خرد است استادم
خالقم را شده ام خادم از اخلاص چنانککه ز مخدومی مخلوق نیاید یادم
چه کنم ملک خراسان چه کشم محنت جانوقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
گرنه زین مولد و منشاست ولی سعدی گفتنتوان مرد بسختی که من اینجا زادم
زین وطن گر بروم هست خریدار بسیگوهری را که بود زاده طبع رادم
می نخواهم شدن از کوی قناعت بیرونسیل افلاس گر از بن بکند بنیادم
پیرو ابن یمینم ره خرسندی پیشدو سه روزی که درین دیر خراب افتادم
نبود صحبت شیرین پسران بی شوریز آنسبب کوه نشین بر صفت فرهادم