گنج

شمارهٔ ١١ - وله ایضاً در مدح امیر ستلمش بیگ

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اب۳۶ بیت
دوش این سیمرغ زرین بال یعنی آفتابگشت در مغرب نهان حتی توارت بالحجاب
از شفق شد چرخ مینا گون عقیق افشان چنانکخنجر کیخسرو از خون دل افراسیاب
ارغوان در روضه نیلوفری آمد ببارچون فرو رفت این گل صد برگ زرد آفتاب
بر بساط ازرق گردون پدید آمد هلالهمچو شخص ناتوان بر روی نیلی جامه خواب
اختران بر گرد او چون دوستان مهربانرفته از بهر عیادت با هزاران اضطراب
زاغ مشکین بال شب بر سطح این سبز آشیانکرد پیدا صد هزاران بیضه کافور ناب
سبزه زار چرخ را بود از مجره جویبارجویباری از زبر جد آب او سیم مذاب
آسمان چون رود نیل و اختران باران ازوهمچو چشم ماهیان در تیره شب بر روی آب
عقد پروین از سپهر نیلگون تابان شدهدر بناگوش سیاه زنگیان در خوشاب
اختر اندر رخ کشیده معجر زنگار فامچون شرر کز دود بر رخسار خود بندد نقاب
چون بنات النعش را دیدم گمان بردم مگربرگ نرگس ریخت باد نوبهاری بر سداب
هر زمانی سوی این دیو سیه یعنی که شباز کمان چرخ میشد تیر زرین شهاب
در شبی زینسان که گفتم تا بروز از دور چرخآب چشمم موج میزد آتش دل التهاب
ناگهان از هاتف غیبی بگوش جان مندر میان خواب و بیداری رسید اینخوش خطاب
کی زمعمار طبیعت باغ فضل آباد شدتا بکی در کنج غم باشی چو گنج اندر خراب
خیز و بهر کعبه ارباب فضل احرام بنددر حریم دلگشایش نام جوی و کام یاب
گفتم آیا هست ازینسان کعبه ای گفتا که هستحضرت دارای دین والله اعلم بالصواب
خسرو عادل ستلمش بیگ نوئین جهانکش سعادت باد و دولت دایما بی انقلاب
گفتم آخر بی وسیلت چون بدرگاهش رومگفت کز دریای خاطر گوهری کن انتخاب
چون بفال سعد بنشیند بمسند بامدادبر فشان در مجلس عالی آن گردون جناب
خسروا گر خاطر عاطر نمیگردد ملولتا فرو خوانم مدیحی چون خطابت مستطاب
ای فلک در خیمه جاهت ز صبح و آفتابیافته سیمین عمود و بافته زرین طناب
در زمین و آسمان در حزم و عزمت شمه ایگر نبودی کی بدی این از درنگ آندر شتاب
خشکسال مکرمت بودی و قحط مردمیبر سپهر جود اگر دستت نکردی فتح باب
کار دست درفشانت ناید از ابر بهارتشنگی ننشاند ار چه آب را ماند سراب
گر نسیم خلد تو بر بیشه شیران وزدنافه آهوی چین خیزد ز کام شیر غاب
تا همای عدلت آمد سایه گستر در جهانآشیان جست از دلیری صعوه در چشم عقاب
با وجود حزم هشیارت عجب آید مراگر کسی زین پس بگیتی مست گردد از شراب
نیست اندر بخت عهد نوجوانت بس عجبگر جهان پیر دیگر ره ز سر گیرد شباب
پشت خصمت شد دو تا همچون خرک از بار فسقشاید ار رگها بنالد برتنش همچون رباب
هر سؤالی را که مشکل ماند از اسرار غیبمنهی کلکت کند روشن ز بهر آن جواب
غائب از عالیجنابت خایبست از کام دلگفته اند این خود بر آئین مثل من غاب خاب
صاحبا ابن یمین در عرصه میدان فضلتیغ نطق اندر دعا گوئی کشیده از قراب
تا بتابد هر مهی خورشید از برج دگربادت از برج شرف خورشید دولت تیرتاب
تیر عزمت را چو بگشائی ز شست اقتداربر عرض بادا گذر همچون دعای مستجاب
چون روی اقبال و دولت هر دو بادت همعنانچونکه آئی فتح و نصرت هر دو بادت در رکاب