گنج

غزل شمارهٔ ۷۱

هرشب از طوفان چشم آب از سرما بگذردمردم چشمم ندانم چون  ز دریا بگذرد
اشک خون آلوده ی من با شفق همدم شودآه مینا گون من زین سقف مینا بگذرد
گر ندیدی زحمتی از خار مژگان پای دوستدیده مفرش کردمی در راه تا وا بگذرد
هر شب از آشوب قدش صدبلابالا شودبرگذرگاهی اگر آن سرو بالا بگذرد
گل ز خجلت خوی کند، نرگس سراندازد به پیشبر چمن گر قامت آن شوخ رعنا بگذرد
در دماغ باد ناید بوی ریحان بهشتگر دمی بر طرف آن زلف سمن سا بگذرد
تلخی مردن نبیند آنکه وقت نزع روحبر زبانش نام آن لعل شکرخا بگذرد
چون بنفشه سر برآرم پای بوسش را زخاکسایه ی سَروش اگر بر تربت ما بگذرد
خانه ی صبر تو یغما گردد ای ابن حسامگر خیالی بر دلت زان ترک یغما بگذرد