گنج

غزل شمارهٔ ۶۵

شب عیش است و ساقی با شراب ناب می‌آیدز عکس طلعت او شعلهٔ مهتاب می‌آید
شب اندوه و تنهایی مرا از مطلع دولتبشارت داد کان خورشید عالم‌تاب می‌آید
چو اندر دیده می‌آید خیال لعل میگونتبه جای آبم از دیده همه خوناب می‌آید
برفت از نالهٔ من خواب خوش از دیدهٔ مردمالا ای مردم دیده ترا چون خواب می‌آید
خیال ابرویت در چشم من پیوسته می‌گرددمه نو بین که چون ماهی میان آب می‌آید
زتاب زلف مشکینت صبا بر خویش می‌پیچدصبا را غالبا از پیچ زلفت تاب می‌آید
سواد ابن حسام از نامه می‌شوید به آب چشمچو در وقت کتابت یادش از احباب می‌آید