غزل شمارهٔ ۴۷
ای کرده به غمزه دل صد شیفته تاراجتیر مژهات سینهٔ من ساخته آماج
پیوسته کمان سیه از مشک کشیده استطفرهای دو ابروی تو بر دایرهٔ عاج
زان لب که رسیده است لطافت به نصابششرط است زکاتی که رسانند به محتاج
ای سرو گلاندام بده بادهٔ صافیبر نالهٔ مرغ سحر و نغمهٔ درّاج
ای اهل صفا را در تو کعبهٔ مقصودلبیکزنان بین به سر کوی تو حُجّاج
در پنجهٔ عشاق کمانیست قویپیکان را نکشیده است به جز بازوی حلّاج
بر خاک رعونت به تکبر چه خرامیسرها بنگر زیر پی انداخته بیتاج
بگرفت لبت ملک لطافت به ملاحتپیداست که از کشور خوبان که برد باج
گو خاک درت سجدهگه ابن حسام استارشاد چنین میکندش سالک منهاج