گنج

غزل شمارهٔ ۴۲

خط تو دایره ماهتاب را بگرفتبه باغ عارض تو سبزه آب را بگرفت
ستاره چشم سر طرّه قمر پوشیدبه زیر سایه شب آفتاب را بگرفت
به شب ، جمال تو، گفتم ببینم اندر خوابخیال روی تو در دیده خواب را بگرفت
دلم ز فتنه ی چشم تو گرچه بود خرابغمت بیامد و ملک خراب را بگرفت
به رقص زهره به خنیاگری به چرخ آمدبه چنگ دوش چو زهره رباب را بگرفت
مقیم کوی تو شد دل چه بخت یار دلیستکه استانه ی دولت مآب را بگرفت
بس از خیال پرستی و مستی ابن حسامکه صبح شیب تو شام شباب را بگرفت