غزل شمارهٔ ۳۸
ای روشنی دیده دعا می رسانمتصد بندگی به دست صبا می رسانمت
احرام کعبه سر کوی تو بسته اموانگه تحیّتی به صفا می رسانمت
ای سرو ناز بر چمن باغ دل بمانکز آب دیده نشو و نما می رسانمت
از آرزوی لعل تو خون می شود دلمآخر نگفته ای که شفا می رسانمت
پنهان مدار ابن حسام از طبیب،دردبر وعده ای که گفت دوا می رسانمت