گنج

غزل شمارهٔ ۳۵

مپیچ در سر زلفش که سر به سر سوداستمرو به جانب کویش که در به در غوغاست
دلا ز عشوه چشمش به گوشه ای بنشینکه چشم فتنه کنش دیده ای که عین بلاست
هزار نقش خیال قدت بر آب زدمبدان شمایل موزون یکی نیامد راست
به سان سرو سهی بر کنار چشمه آبخیال قد تو در چشمه سار دیده ماست
ز بوی زلف تو در هر چمن که می پویمنسیم غالیه گردان و باد مجمره ساست
به هر طرف که شود سنبل تو نافه گشایسخن ز مشک نگویم که ان حدیث خطاست
رواست گر لب تو کام جان ابن حسامروا کند که لبت جانفزای و کامرواست