گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۷ بیت
شب است و خال تو اندر خیال چشم سیاهکمند زلف تو دامست و بخت من گمراه
میان این همه ظلمت خیال سوداییچگونه راه برد لا اله الا الله
دلم به زلف تو بسته است امید لیک چه سودکه آن امید دراز است و عمر من کوتاه
ز حسرت دهنت غنچه را جگر خون استز رشک زلف تو دارد بنفشه زلف دو تاه
بر آستان تو امشب ز آب دیده منبرست لاله رنگین و بردمید گیاه
حدیث شوق تو پنهان نمی‌توانم کردکه هست بر رخ زردم سرشک سرخ گواه
ز آفتاب عذارت بسوخت ابن حسامکنون به سایه سرو قد تو برد پناه