غزل شمارهٔ ۱۵۲
ای خیال عارضت گلشن نگار چشم منرُسته شمشاد قدت در چشمه سار چشم من
گر خیالت دامن آب روان می بایدشگو بیا چون سرو بنشین بر کنار چشم من
چشم خوشخوابت به عیاری و شوخی می بردصبر و آرام دل خواب و قرار چشم من
وعده دیدار خویشم داده بودی پیش ازینآخر ای جان رحم کن بر انتظار چشم من
می خلد در دیده من خار مژگانت چو تیروه کز آن خارست دایم خار خار چشم من
با دل من هر چه رفت از اختیار دیده بودآه دل کاین دل چه دید از اختیار چشم من
از غبار دامنت بر چشم من گردی فشانکان جواهر سرمه بنشاند غبار چشم من
مقدمت را هر کسی آخر نثاری ساختنددُرّ و مروارید غلطان بین نثار چشم من
رازت ای ابن حسام از پرده بیرون میکشدمردم غمَّاز کامد پرده دار چشم من