گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۸

طراز طرّهٔ مشکین پرشکن بشکندل شکسته مجروح صد چو من بشکن
ز چین زلف گرهگیر نافه‌ای بگشایبه بوی مشک خطا رونق ختن بشکن
به خنده زان لب شیرین عبارتی بگشایبه نکته منطق طوطی خوش‌سخن بشکن
چو لعبتان چمن باغ را بیارایندبه باغ بگذر و آرایش چمن بشکن
به رنگ عارض گلرنگ، آب لاله بریزبه بوی سنبل تر نکهت سمن بشکن
اگر ز پسته تنگ تو غنچه لاف زندبه دست باد صبا غنچه را دهن بشکن
ز گوی غبغبت ار سیب می‌زند زنخیچو وضع خویش نداند ورا ذقن بشکن
بیار لؤلؤ منظوم شعر ابن حسامهزار درّ ثمین را از او ثمن بشکن