غزل شمارهٔ ۱۲۴
ما به گلزار عذارت همه در بستانیماز خیال می لعلت همه سر مستانیم
نیم جانیست که در پای تو انداخته ایمنیست لایق چه توان کرد تهیدستانیم
چهره بنما که چو صبحم نفسی بیش نماندکان نفس را ز سر صدق بر آن افشانیم
گر به سودای تو در پای بگردد سر ماتو مپندار که از پای تو سر گردانیم
ما به امید تو از راه دراز آمده ایمسر مگردان که چو زلفت همه سرگردانیم
شعله ی آتش دل هستی ما پست کندگر نه هرلحظه به آب مژه اش بنشانیم
پیشتر زان که فلک داد ز ما بستاندساقیا باده که ما داد ازو بستانیم
ما که پیمان وفا با سر زلفت بستیمبه وفای تو که هم بر سر آن پیمانیم
حالیا در صفت حسن تو چون ابن حسامدر کتب خانه ی عشقت ورقی می خوانیم