غزل شمارهٔ ۱۲۰
برفتی از نظر و از نظر نرفت خیالبه افتراق مبدّل شد اتفاق وصال
تصوری به صبوری خیال می بندمزهی تصور باطل زهی خیال محال
به دست باد صبا بوی زلف خود بفرستمگر به حال خود آید دل پریشان حال
مرا چه سود که دامن ز آب در چینمکه هست دامن من ز آب دیده مالامال
کبوتر حرم صدر سینه یعنی دلبه دام زلف تو آمد به میل دانهٔ خال
مرا که صاحب حالم به معرفت بشناسچرا که معرفه باید به واجبی ذوالحال
درون روزنهٔ جان چو آفتاب بتابکه در هوای تو سرگشتهایم ذرهمثال
کمال حسن تو چون برق لُمعه ای بنمودبسوخت ابن حسام از تجلّیات جمال
مرا رسد که کنم دعوی کمال سخناز آن جهت که رسانم سخن به حدّ کمال