غزل شمارهٔ ۱۱۰
تا شمعِ جمالِ تو برافروخت به مَجمَعبنشست شعاعِ نظرِ شمع مُشَعشَع
خورشید ز رخسار تو در عین حجاب استتا باز شد از پرتو رخسار تو بُرقع
واعظ فزع روز قیامت که بیان کردگر بخت جوان بادی و از عمر تمتع
خاکِ در آنم که به روبند حواریهِجرانُکَ ذا مِن فَزع الاَکبَرِ افزَع
در ره به ادب باش و تواضع که به هر گامخاک در او را به سر ریشهٔ مقنع
زاهد نفس سوختگان سرد نباشدفرقیست به زیر پی و تاجیست مُرَصَّع
هان ابن حسام این دو نفس فرصت ایامپرهیز که آتش نزنندت به مرقع
برخور ز جوانی و تمتُّع طلب از عمردر یاب و مکن تکیه برین عمر مودّع