گنج

غزل شمارهٔ ۱۱

روی تو چشم خیره کند آفتاب راموی تو خون کند جگر مشک ناب را
تا ماه در حجاب خجالت فرو روداز آفتاب چهره برافکن نقاب را
خوی بر گل عذار تو ماند بدان که ابربر برگ گل فشانده ز شبنم گلاب را
کردم سؤال بوسه اشارت به غمزه گفت:ما بنده‌ایم غمزهٔ حاضر جواب را
تا دامنت غبار نگیرد ز گرد راهبر خاک راه می‌زنم از دیده آب را
خواهم که با خیال تو شبها به سر برمخود می‌برد خیال تو از دیده خواب را
نرگس به دور چشم تو اندر خمار مانددر سر ز جام لعل تو دارد شراب را
بلبل به نغمه‌های دلاویز بر چمنگوید دعای خسرو مالک رقاب را
ابن حسام و درگه دولت مآب شاهیارب خلل مباد ز چرخ آن مآب را