الثناء الجمیل للملک الجلیل
ای نام تو در هر دهنی ورد زبانهااندر حجب از درک یقین تو گمانها
هر ذرهٔ اشبا که بر او نقش وجودیستتسبیح تو گویند به انواع لسانها
آیات تو بر دفتر ایام [و] لیالیآثار تو بر صفحهٔ ساعات و زمانها
فضل تو ربیعیت نه چون فصل ربیعیکو را برسد آفت نقصان خزانها
از دفتر گل نکتهٔ توحید تو خواندبلبل که شب آرام ندارد ز فغانها
دست کرم عام تو بر سفرهٔ انعامدر خانهٔ الطاف تو آراسته خوانها
انگشت قضای تو به انواع صنایعبنگاشته بر چهرهٔ ابداع، نشانها
انداخته بر لشکر جاسوس عفاریتاز جرم کواکب شب قهر تو سنانها
با قدرت فرمان تو بر دست ضعیفیعاجز شده بازوی توانای توانها
در معرکه تیر قضای تو فکندندمردان مبارزفکن از دست، کمانها
چالاکرکابان توهم چه توانندآنجا که ز کفشان بربایند عنانها
اسرار تو در سینهٔ حلاج نگنجیدسر باخت از آن بر سر بازار عیانها
گه سوخته در نار، گهی ساخته با نورچون شمع به پروانهٔ انوار تو جانها
بی جای و مکانی چه مکان جای و مکان چیست؟ای بی تو و ای با تو به هر حال مکانها
پوشیده و پنهان ز تو پوشیده و پنهاننتوان که به نزدیک تو پیداست نهانها
در روضه اگر وعده، لقای تو نبودیهرگز نبدی میل جنانها به جنانها
درهای هواییم کجاهای هویتکآزاد توان شد به چنینها ز چنانها
قانع شده از گلبن باغ تو به بوییاین مرغ دلاویز به چندین طیرانها
سبحانک انت الملک الحق یقیناغفرانک و الرحمة نرجو و امانها
لطفی که ز بیم اثر قهر تو داریمدل خون شده اندر بدن و خسته روانها
تو اهل عطیاتی و ما اهل خطیاتاز ما همه این آید و از تو همه آنها
ای بس که فرو رفت به گرداب تفکراندر عمق بحر بیان تو بیانها
خضر قلم من چو در افتد به سیاهیصد چشمهٔ نوشم بگشاید ز بنانها
از کلک و بنانم چو بیان تو نویسندپروین و عطارد به هم آرند قرانها
دُرّیست گرانمایه که در گوش توان کردهر دانه که از بحر من افتد به کرانها
آن روز که کیال ترازوی قیامتاعمال بد و نیک بسنجد به کپانها
باشد که ز سرمایهٔ الطاف تو یابیمسودی که از او دفع توان کرد زیانها
با ابن حسام از نظر لطف تو آبی استکز شعر ترش تازه شود باغ روانها