فی مناقب شاه خراسان علی ابن موسی الرضا علیه التحیه
عبیر میدمد از ناف آهویان ختنبتاب طره و نرخ عبیرشان بشکن
نه از خطاست که از چین طره تو بردصبا شمامهٔ مشک خطا بخاک ختن
چو سایه در ظلمات حجاب خویش بماندز رشک قد تو در باغ سرو سایه فکن
ز بوی طره تو چون شمیم باد شمالمعنبرست ریاحین معطرست چمن
به اعتدال چو سروی به طره چون سنبلبه بوی زلف،بنفشه به رنگ چهره سمن
همای جلوه و طاووس شکل وکبک خرامتذرو زینت وطوطی مقال وفاخته فن
نشانه ی رخ و زلفت گل است و سنبل ترنمونه ی خد وخطت شقایق است و دمن
چو غنچه ام برهانی ز روز دلتنگیبخنده گر بگشایی بسان غنچه دهن
جو سرو اگر بخرامی بجانب گلزاربه خود فرو شود از رشک سنبلت سوسن
به باغ سرو سهی با وجود دلجوییکشیده پای زرشک قد تو در دامن
نگر که یوسف گل را زشرم عارض تودریده است زلیخای باد پیراهن
مرا زگوی و زجوگان همین تمام که یاردلم بخست بچوگان زلف وگوی ذقن
گیاه ولاله دمد دم بدم چو فصل بهاربر آستان تو هردم زاب دیده من
چو جان درازی سرو تو از خدا خواهمروم به قبله ی حاجت روای اهل زمن
بخوابگاه شهادت مآب مشهد طوسشهید خاک خراسان قتیل ظلم و فتن
رضای مرتضوی منزلت که خاک درشروا بود که بود توتیای چشم پرن
ز بوی تربت پاکش اویس زنده شودنسیم اگر برساند شمیم او به قرن
به آب روی شریفش جواز اهل حجازبخانه کوی نظیفش یمین اهل یمن
به برزنی که در آن روضه ی مقدس تستبهشت برنزند با سواد آن برزن
فراز قبه ی او نسر طایر از بپردبریزدش ز حیا پر شهپر از پر غن
همای سدره نشین را بر آستانه اوستچو طایران حرم طوق طوع در گردن
هنوز شام چو عباسیان سیه پوش استکه هم از دوده عباس یافت درد و حزن
بسوخت زانش جانسوز دوده عباسزجوش سینه او آفتاب را جوشن
عنب بزهر بر آموده داد مامونشچنانکه سونش الماس داد زن به حسن
مدار امن و امان را بزهر قاتل کشتتو خود بگوی که مامون کجا برد مأمن
عفونت عنب زهرناک در جگرشچنان گرفت که شد زهره، زهره اش در تن
شفق به خون عنب گون بشست عارض خویشاز آن عنب که بدان زهرناب گشته عَفَن
هنوز خون جگر در درونه عنب استچنانکه در حلبی آبگینه دُردیِ دَن
چو زان عنب رخ عنابیش عنبگون شدعنب بریخت جو عناب خون دل ز بدن
از آن دو دانه عنب با سرشک عنّابیهنوز زهره چو زهرا همی کند شیون
گرش نه لطف و جوانمردی و کرم بودیبه یک مقام نگشتی مقیم با دشمن
ایا مقیم مقام تو طایر جبروتایا به خاک درت چشم روشنان روشن
مقیم خاک خراسان شدی به درد و فراقجو با تأسف یوسف مقیم بیت حزن
اگر چه از جهت اتفاق، اهل نفاقبه غدر بر تو برون آمدی چه مرد و چه زن
امیر قافله تنها چرا زند خرگاهشریف مکه به غربت چرا کند مسکن
به سوک قتل تو بر نیل زد بنفشه کلاهبه داغ مرگ تو در خون گرفت لاله کفن
تو از بلاد عرب مسکن از دیار عجمتو از حجاز و خراسان ترا بود مدفن
به هفت حج و به هفتاد حج برابر کردزیارت تو رسول از کرامت ذوالمن
به کعبه تو همه عمره کرده اهل صفاچو حاجیان به مشاعر توجهی متقن
بر آفتاب جمال تو آن شرف داردکه بر کواکب رخشنده آفتاب علن
به آفتاب چه نسبت کنم جمال تو راکه آفتاب ترا ذره ای است از روزن
ز مرقد تو بهشت برین یکی منظرز روضه تو ریاض جنان یکی گلشن
به کشتزار تو جوزا جوی است از مزرعبه باغ سنبله ات خوشه ای است از خرمن
نثار مرقد پاک بزرگوار تراگرفته هفت طبق آسمان ز دُرّ عدن
به بوی آنکه بیاید ز مشهدت بوییصبا به خاک خراسان همی برد ممکن
سزا بود که ضیافت کند به صد اعزازرسول وادی ایمن ترا به سلوی و من
چنانکه باد صبا صحت آورد ؛ ببردلب مسیح مقال تو لکنتِ الکن
منم که درس ثنای تو میکنم تکراربه صبح وشام و به روز و شب به سِرّ و عَلَن
به شیر مدحت تو چون شود لبم شیرینزجویبار جنانم دهند شهد و لبن
به خاک روضه ی پاک تو آرزومندمچو خاک تشنه به باران وتن به خاک وطن
بود که بار دگر سر بر آستان نیازبه خاکبوس درت مفتخر شود لب من
نمیرسد به ثنای تو ذهن ابن حساممگر ثنای تو حسان کند بوجه حَسَن
اگر چه جوهری درج لولو سخنمبه قدر تو نتواند بلی گهر سفتن
منم که طوطی طبعم نمیدهد در باغمجال، بلبل خوش نغمه را به گاه سخن
طراوت سخن آبدار شیرینم شکستشکست دُرّ ثمین را رواج و قدر و ثمن
چو من همای بلند آشیان سلطانممرا چه باک ز فریاد زاغ و بانگ زغن
ز بس که باغ سخن طبع من معطر کردز من برند ریاحین سخنوران ز من
چو ما حواله به کوچیم و بر گذر چاه استز چاه بر نتوان آمدن مگر به رسن
من اعتصام بحبل المتین از آن دارمکه رشته ای است مسلسل زابتدای فطن