گنج

بخش ۷ - در صورت حال گوید

۳۶ بیت
بربود دلم به غمزه ماهیدر کشور حسن پادشاهی
شوخی صنمی بتی نگاریسیمین‌بدنی سمن‌عذاری
سلطان سریر خوب‌روییشاهنشه کشور نکویی
آرام دل امیدوارانآسایش جان بی‌قراران
خورشید سپهر آشناییدر دیده به جای روشنایی
هم اختر برج مهربانیهم گوهر درج کامرانی
هم مرهم داغ دردمندانهم چشم و چراغ مستمندان
از ماه رخش جهان منورآفاق ز زلف او معطر
خورشید غلام طلعت اوشمشاد خجل ز قامت او
دل بستۀ زلف تابدارشجان تشنۀ لعل آبدارش
ماهی‌ست ز اوج دل‌نوازیسروی‌ست ز باغ سرفرازی
رویش که به حسن بی‌مثال استآیینۀ صنع ذوالجلال است
بنمود به عاشقان کماهیانوار صنایع الهی
لعلش چو حیات جاودانی‌ستسرچشمۀ آب زندگانی‌ست
افکنده به گاه درفشانیخون در جگر عقیق کانی
گوئی که حدیث جان شیرینرمزی‌ست از آن دهان شیرین
خالش که بر آن لب چو نوش استزنگی‌بچۀ شکرفروش است
یارب که چه زنگی است مقبلکاو را لب کوثراست منزل
چشمش به کرشمه دل‌رباییبالاش به راستی بلایی
گیسوش که رشک عنبر آمددر پاش فتاد و بر سر آمد
آشفته چو روزگار عشاقشوریده چو حال زار عشاق
گویند که هست نافه در چیندر نافۀ زلف اوست صد چین
هر حلقه زلف آن پری‌وشنعلی‌ست به نام من در آتش
هم‌خوابۀ سنبل ارغوانشدل بستۀ طاق ابروانش
در زلف نپیچدش به جز تابدر چشم نیایدش به جز خواب
تا دیده به روی او گشادمجان و دل و دین ز دست دادم
تا دردی درد او چشیدمبر هستی خود قلم کشیدم
جانم به لب آمد از فراقشدل سوخت ز درد اشتیاقش
بگرفت ز عمر خود ملالمیارب که مباد کس به حالم
شمع فرحم ز باد غم مردصاف طربم ز غصه شد درد
دریاب که زار و بی‌قرارمآشفته چو زلف اوست کارم
بشتاب که تاب دوری‌ام نیستدر فرقت او صبوری ام نیست
غیر از تو کسی نمی‌تواندکاین غصه به عرض او رساند
برخیز ز راه مهربانیدرنه قدمی چو میتوانی
آهسته به کوی او گذر کنوز حال دل منش خبرکن
این نامه ببر به سوی آن یارپیغام من شکسته بگذار