گنج

بخش ۶ - آغاز داستان

۲۷ بیت
این طرفه حکایتی‌ست بشنووز عشق روایتی‌ست بشنو
گویند که گشت نوجوانیسرگشتۀ مهر دلستانی
عشق رخ آن نگار سرمستبربود عنان عقلش از دست
می‌برد به سر در این غم ایامیک لحظه نمی‌گرفت آرام
می‌سوخت در آتش فراقشمی‌ساخت به درد اشتیاقش
چون بلبل مست هر سحرگاهمی‌کرد هزار ناله و آه
با درد نشسته روز و شب شاداز بود وجود خویش آزاد
فارغ ز ریا و خودپرستیکارش همه بی‌خودی و مستی
خط بر سر حرف خود کشیدهپیوند ز غیر او بریده
از مشغلۀ وجود فارغاز بند زیان و سود فارغ
مجنون‌صفت از فراق لیلیاز هر مژه‌ای گشاده سیلی
گه جامه صبر چاک کردیگه نالۀ دردناک کردی
گه با دد و دام آرمیدیاز خلق چو وحشیان رمیدی
از صحبت عشق زار گشتهآشفته و بی‌قرار گشته
دل در سر کار عشق کردهجان نیز نثار عشق کرده
از فرقت آن مه دل‌افروزدر غصه گذاشتی شب و روز
القصه به جان رسید کارشوز دست برفت روزگارش
چون هیچ کسش نبود محرمجز باد صبا ندید همدم
با باد زبان راز بگشادگفت ای دل و جان من به تو شاد
ای روح مشام دردمندانبوی تو انیس مستمندان
ای محرم عاشقان مسکینوی همدم بی‌دلان غمگین
ای چهره‌فروز شاهد گلوی حلقه‌گشای زلف سنبل
اطراف چمن معطر از توبیداری چشم عبهر از تو
مشاطۀ نوعروس گلزارجان‌بخش چو بوی زلف دلدار
عیسی‌دمی و رسول صادقدر راه محبتی موافق
کس چون تو پیام عشق‌بازانهرگز نبرد به دل‌نوازان
عمری‌ست که در هوای آنمتا قصۀ خویش بر تو خوانم