گنج

بخش ۶۰ - باز آمدن صبا از معشوق به عاشق

۵۵ بیت
چون باد از آن نگار همدماین مژده شنید گشت خرم
آمد سوی آن شکسته دل‌شادوز مقدم دلبرش خبر داد
گفت ای که وصال یار خواهیاز حق به دعای صبح‌گاهی
خوش باش که یار خواهد آمدبختت به کنار خواهد آمد
از باد چو عاشق دل‌افکاربشنید نوید مقدم یار
زین مژده دلش چو غنچه بشکفتشد خرم و باد صبح را گفت
کای همدم عاشقان دم تودل‌شاد شدم ز مقدم تو
جای تو همیشه گلستان بادبوی تو انیس عاشقان باد
گشتی تو همه دلیل راهمعذر قدمت چگونه خواهم
آنگه ز سر نشاط برخاستبر وعدۀ یار مجلس آراست
بزمی به خوشی چو گلستانیبتخانۀ چین ازو نشانی
چون خلد برین به جان‌فزاییچون باغ ارم به دل‌گشایی
آراسته همچو بزم کاووسپیراسته همچو پر طاووس
اسباب طرب درو مهیاچون شمع جمال آن دل‌آرا
بی‌زحمت انتظار ناگاهچون بخت درآمد از در آن ماه
چون بزم تمام شد مُزیّنبا طالع سعد و بخت ایمن
افروخته رخ چو شمع خاوراز طلعت او جهان منوّر
فرخنده بتی چو خرمن گلپیرایۀ لاله کرده سنبل
دل بستۀ زلف عنبرینشجان همدم لعل شکرینش
با نسترنش بنفشه هم‌بردر لعل لبش حیوة مضمر
بالاش چو سروناز مایلحیران شده عقل از آن شمایل
ابروش به حسن در جهان طاقگیسوش کمند جان مشتاق
چشمش به کرشمه فتنه‌انگیزوز ناوک غمزه گشته خون‌ریز
زلفش شده از نسیم درهمبر برگ گلش نشسته شبنم
از حلقه زلف عنبرافشانوز حقه لعل گوهرافشان
سر تا قدمش ز ناز بینیبرده گرو از بتان چینی
افتاده چو مرغ نیم‌بسملبر خاک رهش هزار بی‌دل
عاشق ز سر نشاط برجستدر پاش فتاد و رفت از دست
آن خرمی‌اش چو روی بنموداز هوش برفت و جای آن بود
این حال چو ماه عنبرین‌خالزان خسته هجر دید در حال
از قند لب گلاب‌پرورددادش قدری و با خود آورد
آن دل‌شده یافت جانی از نوآمد به تنش روانی از نو
گفت ای مه مهربان همدموی گلشن خوبی از تو خرم
صد قرن قرین شادمانییارب که به کام دل بمانی
الطاف تو کرد شرمسارمشکر کرم تو چون گزارم
از آمدن تو شادم ای دوستخاک قدم تو بادم ای دوست
صد شکر که آفتاب مقصوداز پردۀ غیب چهره بنمود
صد شکر که عاقبت بدیدمکز وصل به کام دل رسیدم
صد شکر که یافت جانم آراماز دولت وصلت ای دلارام
صد شکر که روز شد شب هجردل یافت خلاص از تب هجر
صد شکر که دیده گشت روشناز طلعت تو به وجه احسن
چون گشت مذاق آن بَلاکشاز شکر شکر مقدمش خوش
بگشاد نگار ماه‌پیکراز درج عقیق تنگ شکر
گفتش به طریق دل‌نوازیکای اختر برج عشق‌بازی
خوش باش که غنچۀ مرادتبشکفت ز گلبن سعادت
خوش باش که وقت شادمانی‌ستهنگام نشاط و کامرانی‌ست
جانت ز غم فراق امان یافتوز وصل حیوة جاودان یافت
بسیار کشیدی انتظارمتا با تو به وصل سر درآرم
اکنون بنشین به عشرت و نازچون شد در وصل بر رخت باز
القصّه سعادتش قرین شدیارش به مراد هم‌نشین شد
گشتند بدان صفت که دانیمشغول به عیش و شادمانی
آن کو بود از هوای یاریدر دام فراق روزگاری
دانی چه شود که گردد آن دمکاید ز درش نگار همدم
یارب تو به لطف خود برآورکام دل عاشقان غم‌خور
امید شکستگان روا کندرد دل خستگان دوا کن