بخش ۴۵ - نامۀ هشتم از زبان معشوق
گو ای شده مست بادۀ عشقفرهادصفت فتادۀ عشق
خوش باش و مشو ز وصل نومیددر هجر کسی نماند جاوید
اندوه زمانه را بقا نیستهر درد که هست بی دوا نیست
در پای فراق اگر شدی پستآمد گه آنکه گیرمت دست
بسیار جفا کشیدی از منیک روز وفا ندیدی از من
هستند مرا بسی هوادارلیکن چو تو نیست کس وفادار
چندانکه به جورت آزمودمبدمهری و سرکشی نمودم
از من همه تندی و جفا بوداز تو همه یاری و وفابود
سهل است جفا و جور دلدارگر زانکه بود امید دیدار
در قول کسی که صادق آیددر راه وفا موافق آید
با او ز ره وفا و یاریشاید که کنند دوستداری
چون داد نسیم صبحگاهیبر صدق حدیث تو گواهی
ما نیز به وصل سر درآریموز پای تو خار غم برآریم
چون هست وصال ما مرادتیک روز ز مطلع سعادت