گنج

بخش ۴۴ - جواب دادن معشوق

۲۱ بیت
در حال که این حدیث دل‌سوزبشنید ز باد آن دل‌افروز
در وی دم باد صبح اثر کردناز از سر و کین ز دل به در کرد
آمد به طریق مهربانییاقوت لبش به درفشانی
گفت ای دم تو انیس جانهاوی بوی تو راحت روانها
گفتی سخنان مشفقانهزد پند تو تیر بر نشانه
لیکن ره عشق بی‌خطر نیستهر دل‌شده مرد این سفر نیست
آن را که وصال یار بایدگر جور کشد ز یار شاید
عاشق که نه بردبار باشدبا عاشقی‌اش چه کار باشد
گنجی است وصال ما و بی‌رنجکس را نشود میسر این گنج
آن گنج برد که رنج برده‌استآن نوش خورد که نیش خورده‌است
عیبم چه کنی به تندخوییکاین است طریق خوب‌رویی
خوبان زمانه را همیشهبودست جفا و جور پیشه
بردند همیشه عشق‌بازانبیداد و ستم ز دل‌نوازان
رسم است بتان سیم‌تن راکاشفته‌دلان ممتحن را
اول به جفا بیازمایندوآنگه ز در وفا درآیند
من هم به جفاش آزمودمکردم ستم و غمش فزودم
در راه طلب چو این هوادارثابت‌قدم آمد و وفادار
زین پیش اگر به کینه‌جوییگفتم سخنی ز تندخویی
اکنون ز سر جفا گذشتمطومار فراق درنوشتم
برخیز اگر چه ناتوانیجهدی بنمای تا توانی
چون بست به وصل ما امیدیاز وصل منش ببر نویدی