گنج

بخش ۴۳ - پیغام بردن صبا نزد معشوق

۲۹ بیت
القصه چو این فغان و زاریبشنید نسیم نوبهاری
دانست که زار و دردمند استآن دل‌شده را نه جای پند است
از محنت عشق زار گشته استدرد دلش از دوا گذشته است
چون طره دوست بی‌قرار استدرمان دلش وصال یار است
با عشق هر آنکه کرد پیوندسودش نکند نصیحت و پند
برخاست بماند از بر اوشد باز به سوی دلبر او
اول به ثنا و مدح خوانیگفت ای مه اوج مهربانی
دور فلکت به کام باداعیش و طربت مدام بادا
از زلف و رخ تو ای پری‌وشبادا شب و روز عاشقان خوش
همواره دل تو شادمان بادحسنت ز زوال در امان باد
وانگه ز ره نصیحت و پندگفتش به فسون فسانه‌ای چند
کای غافل از آه دردمندانفارغ ز فغان مستمندان
آخر سوی خستگان نظر کناز آه شکستگان حذر کن
اندیشه کنند پادشاهاناز سوز درون دادخواهان
تو خسرو ملک حسنی امروززنهار بترس از آه دل‌سوز
سوز دل عاشقان مشتاقنبود عجب ار بسوزد آفاق
بر عاشق خویش جور و خواریدور است ز راه و رسم و یاری
این غم‌زده را چنین به یک باردر محنت و اضطراب مگذار
از روی کرم بپرس حالشبفرست نویدی از وصالش
افتادۀ تست دست گیرشدلداۀ تست در پذیرش
حال دل زارش ار بدانیزین بیش به زاری‌اش نرانی
دور از تو چه گویمت که چون استاز دیده میان موج خون است
افتاده و دردمند و رنجوردل‌داده و مستمند و مهجور
از غصه تنش چو موی باریکروزش چو شب فراق تاریک
پیوسته قرین درد و بیمارچون چشم خوشت مدام بیمار
هم دل ز غم فراق محزونهم دیده ز اشتیاق پرخون
روز طربش به شب رسیدهجانش ز غمت به لب رسیده
گه جامه درد ز شوق چون گلگه نعره زند بسان بلبل
بر دل چه نهی چو لاله داغشبفروز دمی چو گل چراغش