بخش ۴۲ - مثل
یک روز شنیدهام که بلبلمیگفت ز شاخ سرو با گل
کای غره به حسن و شوکت خویشاز نالۀ زار من بیندیش
بر گریۀ من مباش خندانکاین عمر دوروزه نیست چندان
هم دور زمانه را وفا نیستهم دولت و حسن را بقا نیست
من نیز چو بلبل سحرخوانتاکی ز غمت برآرم افغان
وقت است که خار غم برآریاز پای دلم به غمگساری
گر جان به لب آید از فراقتور سر برود در اشتیاقت
من ترک محبتت نگویمجز راه مودتت نپویم
جز وصل تو از خدا نخواهماین است دعای صبحگاهم
تا کام نیابم از دهانتتا سر ننهم بر آستانت
گر بر سر خاک من خرامانآیی مفشان ز خاک دامان
چون خون بگرفت گردنت راگو خاک بگیر دامنت را