گنج

بخش ۳۸ - نامۀ هفتم از زبان عاشق

۱۴ بیت
گو ای بت سرکش جفاکیشزین بیش مدار دورم از خویش
تا کی زبر تو دور باشمدر فرقت تو صبور باشم
گشت از غم عشق طاقتم طاقسوز دل من گرفت آفاق
مگذار در آتشم ازین بیشاز سوز درون من بیندیش
گر آه زنم ز جان غمناکاز سوز دلم بسوزد افلاک
از عشق رخت چنان نزارمکز هستی خود خبر ندارم
بی‌طلعت تو جهان نخواهمنی‌نی غلطم که جان نخواهم
هجر تو که خون عاشقان خوردگرد از تن خاکی‌ام برآورد
امید وصالم ار نبودیدل بی تو شکیب کی نمودی
چون ماه ز اوج دل‌رباییبا من چه شود که خوش برآیی
کارت همه ناز و تندخویی‌سترسمت چو زمانه کینه‌جویی‌ست
آیین ستمگری رها کندردم به وصال خود دوا کن
از هجر تو دیده‌ام پرآب استدل ز آتش فرقتم کباب است
رحم آر برین شکسته‌خاطرای عربده‌جوی سرکش آخر