گنج

بخش ۳۷ - باز آمدن صبا از نزد معشوق

۴۰ بیت
چون دید صبا که آن دل‌آزاربگشود در جفا دگر بار
شد دور ز راه دوستداریبیگانه شد از طریق یاری
بر عادت بی‌وفایی خویشآیین جفا گرفت در پیش
آمد سوی آن ستم‌کشیدهگفت آنچه شنیده بود و دیده
چون دید که زار و بی‌قرار استآشفته چو زلف آن نگاراست
گفت از ره پند و چاره‌سازیآن دل‌شده را به دلنوازی
کای کشتۀ تیغ بی‌قراریسرگشتۀ راه دوستداری
هش‌دار که عاشقی چنین استدایم دل عاشقان حزین است
عشاق همیشه زار باشندمحنت‌زده و نزار باشند
آخر نشنیده‌ای که مجنونبود از غم عشق زار و محزون
وامق ز فراق روی عذرامی‌کشت به تیغ غصه خود را
افتادۀ عشق بود فرهادکز کوه بدان صفت درافتاد
در هجر صبور باش یک‌چندکز صبر گشاده گردد این بند
صبر است کلید گنج مقصوداز صبر به کام دل رسی زود
چون یار سر وفا نداردکاری به جز از جفا ندارد
آشفته‌دلان بی‌نوا رابا یار چه چاره جز مدارا
آنجا که ملاحت و جمال استگر می‌طلبی وفا محال است
فریاد ز جور دل‌ربایانوز دست جفای بی‌وفایان
شوخ‌اند و ستمگر و جفاکارعاشق‌کش و سرکش ودل‌آزار
تندی‌ست کمینه کار ایشانجور است همه شعار ایشان
عشاق گر از نیاز گویندایشان ز مقام ناز گویند
گر تو مکنی به جز وفا هیچایشان نکنند جز جفا هیچ
در قصد دل شکستگاننددر بند هلاک خستگانند
دایم به فریب نرگس مستعقل و دل و دین برند از دست
جمعی که نهند دل بر ایشانباشند همیشه دل‌پریشان
با او چو نسیم صبحدم گفتاین قصه چو جان خود برآشفت
خوناب جگر ز دیده بگشاداز روی نیاز گفت با باد
کای راحت جان دردمندانوی هم‌نفس نیازمندان
چون حکم قضای آسمانیدور است ز راه کاردانی
با حکم قضا چه چاره سازمبا نقش فلک چه مهره بازم
با عشق خرد کجا برآیدبا مهر ستاره کی نماید
زین غصه به جان رسید کارممعذورم اگر فغان برآرم
فریاد ز دست عشق فریادکو خاک مرا به باد برداد
چون عشق به اختیار من نیستجز سوز و گداز کار من نیست
عشق آمد و برد هوشم از دلاز پند توام کنون چه حاصل
با من سخن تو در نگیردپند تو دلم کجا پذیرد
هرچند که آن نگار سرمستاز حال منش فراغتی هست
شرح غم هجر آن ز من پرساحوال فراق جان ز من پرس
مردم ز غم فراق برخیزدر طرۀ مشکبارش آویز
حالم همه مو به مو بیان کنراز من خسته‌دل عیان کن