بخش ۳۳ - نامۀ ششم از زبان معشوق
کای غمزده ترک این هوس کندم درکش و این حدیث بس کن
خورشید جمال من نبیندجمشید وصال من نبیند
دیدار منت چو نیست روزیدر آتش شوق چند سوزی
کارم همه ناز و دلرباییسترسمم چو زمانه بیوفاییست
پروای رعایتت ندارمدر چشم عنایتت ندارم
یاری و وفا نبینی از منجز جور و جفا نبینی از من
هرگز نشوی ز وصل من شادوز بند غمم نگردی آزاد
زین باغ مراد گل نچینیزین شاخ امید بر نبینی
از شوق من ار فغان برآریمن فارغم از فغان و زاری
همواره قرین درد میباشبا ناله و آه سرد میباش
پیوسته چو شمع مجلسافروزاز آتش اشتیاق میسوز
گر جامه دری ز شوق چون گلور نعره زنی بسان بلبل
وز دیده چو ابر نوبهاریسیلاب سرشک اگر بباری