بخش ۳۴ - غزل
حقا که نیابی از لبم کامضایع چه کنی درین غم ایام
چون عود وجود خویشتن رادر مجمر غم چه سوزی ای خام
در طرۀ من مپیچ چون بادکاشفتهترت کند سرانجام
ترک سر خویش بایدت کردگر در ره عشق مینهی گام
همچون تو مرا بسی است عاشقافتاده به پای خویش در دام
گر ناله کنی ز شام تا صبحور گریه کنی ز صبح تا شام
کامی ز وصال من نبینیزین کام طمع ببر به ناکام