بخش ۲۳ - نامۀ چهارم از زبان معشوق
گو ای شده از ره خرد دورگشته به هوای خویش مغرور
پیداست ز نامه و پیامتکافتادهای از ره سلامت
گر هست هوای مات در سربادت به کف است و خاک بر سر
گرد سر کوی ما چه گردی؟بنشین که نه مردِ این نبَردی
گر باد شوی نیابیام گَردبیهوده مکوب آهنِ سرد
کس را نرسد به وصل ما دستکی ذره به آفتاب پیوست؟
مقصود تو مقصدیست بس دورعاقل شود از چنین هوس دور
کس عکس جمال ماندیدهستکس نقش خیال ما ندیدهست
مِهر رخ ما ز دل به در کنوز غمزهٔ مستِ ما حذر کن
چون نیست حدیث عشق بازیبگذار حدیث عشقبازی
شاخی منشان که آخر کارجز خون دلت نیآورد بار
گر تو ز خیال باطل خویشدر جستن حل مشکل خویش