گنج

شمارهٔ ۲ - در شرح احوال خود حضرت والا میرزا جعفر خان حقایق نگار رامخاطب کرده گوید

۱۰۶ بیت
دلم ز بسکه پریشان و بی قرار بودروا بود که بگوئیش زلف یار بود
مرا غمی که به دل باشد از جفای فلکنه یک نه ده نه صد افزون تر از هزار بود
بود زدهر چنان تلخ کامیم حاصلکه انگبین به مذاقم چوکوکنار بود
زغم رخم شده زرد وز گریه چشمم سرخگمان برن خلایق که از خمار بود
درست گفته کسی گوید ار بلنداقبالبه عشرت است وشب و روز باده خوار بود
پیاله کاسه چشمم شراب خون دلمدلست مطربم افغان وناله تار بود
شد از دو دیده ام از بسکه رود اشک روانکنار من چو یکی بحر بی کنار بود
فغان که خسته دل من به چنگ غصه وغمچو صعوه ای است که اندر دهان مار بود
به روزگار نبردم حسد به هیچ کسیجز آنکه مرده وآسوده درمزار بود
به سیر باغ وگلستان چه حاجتم که مدامز خون دیده کنارم چولاله زار بود
چوهفتخوان شده یکسر مرا سرای سپنجز شش جهت به من از بسکه غم دچار بود
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چونگارین رخ نگار شود
بیا که شمه ای از حال خویش گویم بازبه عزم مکه ز شیراز چون شدی به حجاز
خدایگان جهان حضرت مشیر الملککه کرده است خدایش به بندگان ممتاز
چنان به گفته بدگو بکند بال وپرمکه نیست حالت اینم که برکشم آواز
زحالت دل خونین من خبر داردکبوتری که شودصیدچنگل شهباز
مرا به مظهر قهرش که هست لطف اللهسپرد وگفت که با درد وغم بسوز وبساز
دوماه بیش ویا کم به چنگ اوبودممثال شوشه سیمی که افتد اندرگاز
هر آنچه حکم به اوشدکه تا ز من گیردرواج دادم ودادم ز روی عجز ونیاز
گمان من که به پاداش آنهمه خدمتدهد مرا به بر همسران بسی اعزاز
چه نقص داشت گر از او نوازشی شده بودخدای عز وجل نیز گشته بنده نواز
بود حدیث که خیر الکلام قل ودلسخن چه طول دهم قصه را کنم چه دراز
رسیده کار به جائی مرا که در شب وروزمیسرم نشود بهر قوت نان وپیاز
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چو نگارین رخ نگار شود
مگوی مال مرا جان و سر فدای مشیرنه آنکس است که از اوکسی شود دلگیر
خدایگان جهان است و بنده ایم او راز پیر وبرنا ازمردو زن صغیر وکبیر
اگر که بر درد از هم مرا مشیر الملکهمین بسم که بگویند بردریدش شیر
هزار مرتبه بهتر ز تاج زر از غیرمشیر ملک به فرقم اگر زند شمشیر
وگر که کرد خرابم ز روی حکمت کردخراب تا نشود خانه کی شود تعمیر
مگر نه گندم نه نان شود نه زینت خواننگردد آرد اگر ز آسیا وآرد خمیر
کجا روم چکنم حال دل که را گویمز بی محبتی زاده برادر میر
مرا به عهد جوانی نموده پیر از غمکه برخورد ز جوانی خداش سازد پیر
به خاک خفرک یوسف بگی است سنجر لوکه گرگ ما شده ز لطف خواجه گشته دلیر
چهل نفر که به سی سال رعیتند مراببرد و کشته نگشته است بذر من یک سیر
مبالغی طلب از هر کدامشان دارمکه خورده اند وکنون منکرند بلکه نکیر
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چونگارین رخ نگار شود
به اوبگو که به ما زخمها زده است فلکمزن تو بر دل مجروح ما دگر گزلک
تو احمدی ونباید شوی به این راضیزیوسفی چوعمر ملک من شودچوفدک
نمک به هر چه دهد بوی بد شده است علاجعلاج چیست ندانم کنم چو بوی نمک
مرا گمان که ز غیر ار رسد به ما ستمیمدد زلطف توجوئیم واز در تو کمک
کنون که خودتوبه ما کرده ای ستم خودگورواست یا نه اگر از تودر دل آرم شک
منم یکی تو دهی نه صدی نه بلکه هزارهزار مرتبه برتر بود هزار از یک
تو باید آیدت از پرنیان وکمخا عارنه اینکه از بر من بر کنی قبای قدک
محک اگر زنی از بهر امتحان ما رابدان که گشته به ما روز و روزگار محک
بیا وبگذر از آزار من که می ترسمصدای زاری من در فلک رسد به ملک
تو نیز راه چنان روکه رهروان رفتندز لوح سینه مکن نقش دوستی را حک
ز بی محبتیت آه و اشک من شب و روزکشیده تا به سما ورسیده تا به سمک
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چو نگارین رخ نگار شود
بیا که با تو بگویم ز کارها سخنیکه تا خبر شوی از چیست در دلم محنی
در این مقدمه کاری که کرده اند به مننکرده باد خزانی به صفحه چمنی
سه ماده گاو مرا بود با دو و ده بزبرای قوت یتیمی به دست بیوه زنی
از آن گذشت نکردند وجمله را بردندگمانشان که نباشد خدای ذوالمننی
کجا رواست که انگشتری سلیمان راچنان کنند که افتد به دست اهرمنی
کسان که جور و تعدی کنند بیخبرندکه هیچ کس نبرد ازجهان به جز کفنی
نه نوبهار به جا مانده ونه فصل خزاننه باده ماند ونه ساقی نه رود ورودزنی
نه آگهست یقین حضرت مشیر الملکوگرنه بهر سخن هم نداشت کسی دهنی
فغان که نیست مرا یاوری که در بر اوبگوید از من وجوری که دیده ام سخنی
دلم بگفت که شو چاره جوی در این کاربگفتمش نکند چاره هیچ فکر و فنی
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چو نگارین رخ نگار شود
بگویمت چه کن آندم که بینیش خوشحالنشسته خرم وخندان وشاد وفارغ بال
به او ز روی ادب عرض کن که رنجوریز بندگان تو باشد بسی پریشان حال
ز بسکه ضعف به اوگشته است مستولیفتد به خاک وزد برتنش چوبادشمال
چنان شده است ز بی لطفی تو افسردهکه فصد ار کنیش خون نیاید از قیفال
دگر به خدمت او نه سیه بودنه سفیددگر به قامت اونه کلاه مانده نه شال
به سال دیگر اگر زنده است چون گرددکسی که حالت اواین چنین بودامسال
مرا ازین عجب آید که با چنین حالتبه هر که می نگرم خواندش بلنداقبال
روا بود دهی او را ز لطف اگر تسکینکه اوست تشنه لب ولطف توست آب زلال
رسد ز مهر تویکذهر گر به او پرتودوباره اختر بختش برون رود ز وبال
نشسته ازغم دل صبح وشام صم بکمجوابش این بود از او اگر کنندسؤال
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چونگارین رخ نگار شود
اگر که گفت مگر نه بدادمش نیریزبه سال پیش ندادم مگر فسا را نیز
جواب گوکه بلی التقات فرمودیبه خاکپای تو عاید نگشت او را چیز
اگر بگفت فلان قدر بودمأخوذشکه پا به مهر نوشتند مردم نیریز
جواب گو که فدایت شوم توخود دانیکه دشمنی نتوان کرد جز به دست آویز
چه فتنه ها که ز نیریز برنخاست به دهرز بسکهیاغی خونخواره دار وخونریز
اگر نه لطف تو می بود شامل حالشگمانم اینکه نمی برد جان ز خنجر تیز
بود به مردم نیریز حاکم ار کسریکه عاقبت شودش نام درجهان چنگیز
ز عهده خدماتت نکوبرآمد وشدز عرض حاسد بدگو ولی همه ناچیز
مگر ز رشک وعداوت همه نمی گفتندکه کرده است به پا شورروز رستاخیز
به خاکپای توسوگند جمله بوددروغتوخویش معدن هوشی وکان عقل وتمیز
خلاصه بسکه ترا مرحمت بودبا مندرآخر همه اشعار خودزده است گریز
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چونگارین رخ نگار شود
اگر که گفت مرا با وی التفات بودبگواگر بود اورا ز غم نجات بود
اگرکه گفت کنیمش ز لطف شیرین کامبگوکه لطف تو شیرین تر از نبات بود
اگر که گفت خیالی براش باید کردبگوی تا که نمرده است ودرحیات بود
اگر که گفت ندانیم ازو چه کار آیدبگوبه لطف توداری هر صفات بود
اگر که گفت چه ذات آدمست با او گومگر صفات نه مرآت عکس ذات بود
اگر که گفت به خدمت ندیدمش ثابتبگوکه کار جهان سخت بی ثبات بود
اگر که گفت نباشد به سلک اهل قلمبگوکه طالع اوچون دل دوات بود
اگر که گفت کجا می سزد فرستیمشبگوسزدهمه گر کشمر وهرات بود
اگر که گفت کجا به بگو به کرببلاچرا که چشمه چشمش شط فرات بود
اگر که گفت چه سان است حال اوبرگوچوشاه عرصه شطرنج محو ومات بود
اگر که گفت چه می گوید اوبگووردشبه روز وشب بدل سیفی وسمات بود
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چونگارین رخ نگار شود
به هر طریق که دانی بگیر حکمی از اوکه ای مخرب خفرک فلان سنجرلو
ترا چه کار که مغوی شوی به رعیت غیرترا که گفت که شو کدخدا به هر ده وکو
ترا چه کار به ساروئیان خرخستهترا چه کار به ناخن زنان بهتان گو
شنیده ام که ببردی ز شول گاو و بزیندیده ای مگر افتاده تر ز صاحب او
تراکه گفت که ازنقش رستم آی بریزکه گرز وبرز ترا داده گفت شوبرزو
که گفته است به مقراض کینه مردم رازنید چاک به دل گر نمی کنید رفو
مگر نه باشدم از بندگان بلند اقبالنکردی از چه مراعات حال او نیکو
مگر نه آمده حسان عهد ما وبه مدحبود اما امامی وخواجه خواجو
نموده ای اگر اغماض از این نوشته شودحکایت مه وکتان حدیث سنگ وسبو
اگر غبار نشوئی ز لوح خاطر ویبدادمت خبر از زندگیت دست بشو
ولی ز طالع خودهستم آنچنان نومیدکه دوزخم شود ار رو کنم سوی مینو
مگر که خان حقایق نگار یار شودکه کار من چونگارین رخ نگار شود