شمارهٔ ۱
ای ز عشق تو در بلا دل منبه بلا گشته مبتلا دل من
دل به دل راه دارد از چه سببره ندارد دل توبا دل من
شده بیگانه از همه عالمبا توتا گشته آشنا دل من
زآنچه با من جفا کنددل توبا تو دارد فزون وفا دل من
مگر از نوشداروی لب تودرد خودرا کند دوا دل من
دل من را نبود دردوغمیمی رسید ار به مدعا دل من
نگذارد که شب به خواب رومبس که گوید خدا خدا دل من
بکن از زلف خود به زنجیرششود آسوده حال تا دل من
شکر لله شدم بلنداقبالتا به پای تو شد فدا دل من
به نواهای زیر وبم شب و روزذکرش این است برملا دل من
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
غافل است از دلم مگر دل تویا نشد از دلم خبر دل تو
کرده خونها دل تودردل منآفرین خدای بر دل تو
ز آه دلخستگان حذر بایدنکند از دلم حذر دل تو
می کندآه من اثر درکوهاثر اما نکرد در دل تو
یا ز آه دلم اثر رفتهیا ز سنگ است سخت تر دل تو
شده مسکین و در به در دل منتا مرا خواست در به در دل تو
ای ز دست توگشته خون دل مننکند گوجفا دگر دل تو
پس چرا گشته خون جگر دل منبه دلم مهر دارد ار دل تو
قلب من را کندتمام عیاربه دلم گر کندنظر دل تو
قلب من را کندتمام عیاربه دلم گر کندنظر دل تو
خواستم ذکری از خرد فرمودکه بگوید بهر سحر دل تو
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
شد دلم خون از آن لب میگونچون کند چشمم ار نبارد خون
کرده شیرین لبی مرا فرهادخواست لیلی وشی مرا مجنون
دهنش تنگ تر ز حلقه میمخم ابروی او به حالت نون
منم از میم او بسی مأیوسهستم از نون او عجب مقبون
دردهائی که من به دل دارمعاجز است از علاجش افلاطون
تا به زلفش کندبه زنجیرممی کنم صبح وشام مشق جنون
از زر وچهر وسیم اشک مرادولتی داده بهتر از قارون
غمش از دل برون نخواهد رفتجانم از تن اگر رود بیرون
چاره غم را به صبر نتوانمکه مرا صبر کم غم است فزون
گفتم ای دل بگوی رمزی گفتبه خداوند خالق بیچون
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
گر کشی تیغ و گر کشی زارمکی ز عشق تو دست بردارم
ترسم ازعشقت ای بت ترساسبحه گردد بدل به زنارم
با خیال تودرگلستانمنیست حاجت به سیر گلزارم
نقش رویت چو آیدم به نظربه نظر همچو نقش دیوارم
منه از غم به دوش من سربارکه ز عشقت بسی گران بارم
از من احوال دل چه می پرسیمن کجا از غم تو دل دارم
بس که غفلت نموده ای از مناز خودوجان خویش بیزارم
گفتی آیم شبی تو رادر خوابمن که شب تا به صبح بیدارم
ترسم از من خبری شوی وقتیکه نباشد به دهر آثارم
تا ز سر جهان شوی آگاهگوش ای دل بده به گفتارم
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
همه والشمس وصف روی علی استهمه واللیل شرح موی علی است
گرعلی صولجان به کف گیردکره نه سپهر گوی علی است
زآن بهشتی که وصف می گویندگر بجوئی سراغ کوی علی است
فرودین مه که می شود همه سالبوی اردیبهشت خوی علی است
خون که در نافه مشک می گرددآن هم ازالتفات بوی علی است
گشت کشت همه زباران سبزکشت من سبز ز آب جوی علی است
از چه قمری همی زند کوکوگوئی آنهم به جستجوی علی است
هر که را در دل آرزوئی هستدر دل من هم آرزوی علی است
دل اوحق شناس وحق بین استهر که را روی دل به سوی علی است
ز آتش دوزخ ار نجاتی هستبی شک از فضل و آبروی علی است
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
ای دل و جان من فدای علیبه سرم نیست جز هوای علی
ای چه اسرار را که در عالمدیدم از عین ولام ویای علی
پادشاهی به کس نداد خداتا نشد در ازل گدای علی
نیستش ز آفتاب محشر باکهر که جا کرده در لوای علی
دارم امید کزغم دو جهانوارهاند مرا ولای علی
هر چه موجود شد در این عالمهمه موجود شد برای علی
آنچه کرد و کندقضا وقدرهمه باشد به حکم و رای علی
هیچ کاری ز این و آن نایدگر نباشد در او رضای علی
آسمان گشته خم از آن که زندبوسه شاید به خاک پای علی
به خدای احد پس از احمدنیست کس درجهان سوای علی
نیست غیر از علی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
یا علی عاشقم به دیدارتناامیدم مکن ز دربارت
نه خردگشته آگه از قدرتنه خبر گشته کس ز اسرارت
نه خزان کرده رو به بستانتنه صبا برده بوز گلزارت
به کلافی نمی خرنداو رایوسف آید اگر به بازارت
دل پریشان شده است از عشقتعقل حیران شده است درکارت
توئی وجز تو نیست درعالماف بر آن کس که کرده انکارت
هر چه در دهر نقش هستی بستهمه هستند نقش دیوارت
تو نه معمار آسمان بودیبود معمار چرخ عمارت
خوب یا بد ز گلستان توامگل اگر نیستم شوم خارت
همچو منصور حق بگو ای دلغم مدار ار زنندبر دارت
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
یا علی ای فدای تو دل وجانای به قربان تو هم این وهم آن
ای ز عشق تو عاشقان والهای به کار تو عاقلان حیران
ای که از بینات نام تو شدآشکارا حقیقت ایمان
نبود خیری اندر آن نامهکه به نام تونبودش عنوان
با توگلخن بودمرا گلشنبی تو گلشن شودمرا زندان
زخم تو باشدم به از مرهمدرد تو آیدم به از درمان
هر که مهر تو دارد اندر دلنیست باکش ز آتش نیران
از گناهان او خدا گذردبه تو گر ملتجی شود شیطان
آب و آتش شوند با هم یاراز تو صادرشود اگر فرمان
نام تو بود ورد نوح نبیکه به ساحل رسید از طوفان
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
با رخت مه برابری نکندبا قدت سرو همسری نکند
دلبران دلبری کنند ولیدلبری چون تو دلبری نکند
دل اگر قامت تو را بیندشکل خود را صنوبری نکند
بکن ای دوست هر چه میخواهیکه کسی باتو داوری نکند
به خدا آنچه میکنی تو به دلبه دل آدمی پری نکند
اگر ای آفتاب عالمتابمهر تو ذره پروری نکند
روشنی ماه آسمان ندهدانوری مهر خاوری نکند
به وصال تو دست کس نرسدتا که خود را ز خود بری نکند
نشود هیچکس بلند اقبالکرمت گر که یاوری نکند
لال بادا زبان به کام کسیکه به وصفت سخنوری نکند
نیست غیر از علی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
ای دل از چیست زار ونالانیاز چه در کار خویش حیرانی
از چه چون چشم دلبران بیمارهمچو زلف بتان پریشانی
از غم کیست کاین چنین شب ور وزهمچو ابر بهار گریانی
چه خطا از تو سرزده است مگرکه ز کردار خود پشیمانی
مانده ای دور از برجانانفی الحقیقت عجب گران جانی
پیش تیر قضای دهر هدفزیر پتک بلا چو سندانی
تو مگر یوسفی که می بینمگاه در چاه وگه به زندانی
ملک عالم مسخر است تو رانکنم گر غلط سلیمانی
گرچه دانم تو راست نامه سیاهگرچه بینم که غرق عصیانی
مکن اندیشه ز آتش دوزخشاد بنشین مگر نمی دانی
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
از طفیل توخلق عالم شدخاک پای تو بود کآدم شد
قطره آبی از کفت بچکیدبه طلاطم درآمد ویم شد
خواست آشفته دل کند ما راطره ات پرشکنج و درهم شد
دل من ز آن چنین پریشان گشتکه به زلف تورفت وهمدم شد
تا به پای تو سر نهد به زمیندر ازل پشت آسمان خم شد
دردتو بهترم ز درمان گشتزخم توخوشترم ز مرهم شد
تا زحسنت جهان مزین گشتعشق رویت مرا مسلم شد
در دلم درد وغم چوافزون بودصبر وآرام وطاقتم کم شد
قصه دیو با سلیمان گشتتاکه دور از بر توخاتم شد
جز علی کیست اندر این عالمکه به درگاه قدس محرم شد
نیست غیر از علی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
ای به ملک وجود شاهنشاهای ز سر جهانیان آگاه
شد دلم ز آرزوی روی تو خوناشک خونین من مراست گواه
خاک را کیمیا کنی به نظرکن به من هم ز روی لطف نگاه
در امان است ز آفت دو جهانهر که آرد به درگه تو پناه
سنگ بارد گر از فلک بسرمنیست از عشق در دلم اکراه
هر که مولای اوتو می باشیدگر او را چه غم بود زگناه
رو به هر سو رود به چاه افتدآنکه را نیست سوی کوی تو راه
دوش پرسیدم از خرد که بگوکیست کز او دل اوفتد به رفاه
به تعجب نگاه و کرد وبگفتکز همه بهتری تو خودآگاه
اگر از من به امتحان پرسیبه حق لا اله الا الله
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
به تماشا شدم به سوی چمنتادلم واردهد دمی ز حزن
لاله دیدم نهاده بردل داغغنچه بر تن دریده پیراهن
بود گل در شکفتگی رخ دوستغنچه می بود تنگدل چون من
گل نرگس به دست زرین جامداشت چون ساقیان سیمین تن
چادری بر سر از حریر سفیدکرده چون نوعروس نسترون
تا ز پستان ابر نوشد شیرکرده طفل شکوفه باز دهن
چه سرایم ز بوستان افروزکه از او بود بوستان روشن
بود قمری به سروکوکوگوبود بلبل به غنچه چه چه زن
سرو بر پا ستاده بر لب جویتاشود بر بنفشه سایه فکن
شکوه میکرد پیش گل بلبلبودگویا به صد زبان سوسن
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
راهم افتاد در کلیسائیدیدم آنجا نشسته ترسایی
گفتم اینجا پی چه معتکفیگفت در سر مراست سودائی
گفتم از بت چه مطلب است تو راگفت دارم به دل تمنایی
گفتم اندر دلت تمنا چیستگفت حالی وچشم بینائی
گفتم ار داد چون کنی گفتابه جمالش کنم تماشائی
گفتم این کی شودمیسر گفتگر نباشد میان من ومائی
گفتمش حاجت از کسی بطلبکه جز او نیست حکم فرمائی
گفت ما راگمان که همچون تودرجهان نیست هیچ دانائی
در کلیسا بتی که ما داریمنامی او را بود به هرجائی
ورنه دانیم ماهمه امروزکه چو بر پا کنندفردائی
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
توخدا را ولی و والائیقادر وقاهر وتوانائی
هر چه عالم که خلق کرده خداتو دراوشاه وحکمفرمائی
هر صفاتی که هست یزدان راهمه را باالتمام دارائی
تو نه خلاق عالمی اماباعث خلق و عالم آرائی
به تولای تو جهان شد خلقتو جهان را ولی ومولائی
هر چه موجود شد در این عالمچو یکی قطره وتودریائی
به وجود تو زنده اند همهمالک روح جمله اشیائی
بت پرستان که بت پرستیدندبه گمانشان که درکلیسائی
اشهد ان لا اله الا اللههم تودر بندگیش یکتائی
بشنو از من دلا حقیقت حالزاین وآن تا به چند جویائی
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
دوش دیدم به خواب شیطان راگفتم از روی امتحان آن را
چاره ای کن بهکار خود که خدابهر تو خلق کرده نیران را
گفت بس کارها که من کردمکس نداند یک از هزاران را
من شدم راهزن به امت توحکه کشیدند رنج طوفان را
من بدادم به اهرمن فرمانکه ببر خاتم سلیمان را
من فکندم به چاه یوسف راز آن زدم صدمه پیر کنعان را
جلوه دادم به دختر ترساکه کندواله شیخ صنعان را
کنم وکرده ام ز ره بیرونسال ومه کافر ومسلمان را
برم و برده ام همی شب وروزاز کف خلق دین وایمان را
بازچشم شفاعتم به علی استزآنکه دارم خبر که یزدان را
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
تا گرفتار عشق یار شدمفارغ از رنج روزگار شدم
هم دلم را ببرد وهم دادمآگه از جبر واختیارشدم
صفت چشم ولعل دلدار استمن اگر مست و باده خوار شدم
طرز طرار طره یار استکه پریشان وبیقرار شدم
تا مرا کودکان فتند از پیهمچو طفلان نی سوار شدم
شدم از عشق تا بلند اقبالکامران گشته کامکار شدم
دارم از عشق پنج نقطه به بریک بدم حال صد هزار شدم
فاش گویم چرا کنم پنهانهمه از التفات یار شدم
خاکسارم شدند تا جورانبه رهش تا که خاکسار شدم
گشته ورد زبان من شب وروزتاکه آگه ز سر کار شدم
نیست غیر از علی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
دوش با شمع گفت پروانهکای تو ما را نگار جانانه
کس نداند کجائی اندر روزچوشودشب روی به ه رخانه
هر کجا حاضری شوم ناظرچه به صحن حرم چه میخانه
با همه داری آشنائی لیکبا منی خصم جان وبیگانه
مختصر اینکه کرده است مراعشق نورخ تو دیوانه
آتش عشق چون مرا سوزدسوزدت دل بهحال من یا نه
شمع گفتش به سوختن گرچهدیدمت خوب چست ومردانه
عشق راکرده ای ولی بدنامشوخموش ای ضعیف پروانه
از جنون است عشق تو با منگوش کن پند وباش فرزانه
عشق عشق علی وآل علی استبه جز این قصه است وافسانه
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
بلبلی گفت با گل از غم ودردعشق دانی چه بر سرم آورد
کرد اشک مرا چوچهرت سرخکرد رنگ مرا ز هجرت زرد
گل به بلبل بگفت اندرعشقمرد باید ز درد تا شدمرد
گر کسی عاشق است نشناسدراحت از رنج وگرم را از سرد
فرق ننهد میان درد از صافندهد امتیاز برد از برد
تواگر عاشقی به من بایدبکشی درد و ورد سازی ورد
گفت بلبل که شد چمن پیراکه چمن را بدین صفا پرورد
بسته است این چنین به باغ آئینشسته است از رخ ریاحین گرد
گل تبسم کنان بگفت بیاتا برم از دل تو غصه ودرد
گویم این راز را به تو گرچهفاش اسرار را نباید کرد
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
دوش خالی نشددلم ز خیالکردم آخر ز پیر عقل سؤال
که چرا عالم است در تغییرنیست گیتی چرا به یک منوال
گه بهار است وگه خزان از چهگاه روز است وگاه شب درسال
آفتاب از چه گه رودبه کسوفمی شود بدر گاهی از چه هلال
مشتری رو کند گهی به شرفزهره می اوفتد گهی به وبال
آب جاری چرا بودمأکولخاک تاری چرا شوداکال
عاشقان را که کرده واله زعشقدلبران را که داده حسن وجمال
کآفت جان شونداز رخ وزلفغارت دل کننداز خط وخال
ناگهان عشق گفت درگوشمکه دراین راه عقل شد پامال
تاکه آگه شوی زمن بشنوشعری ازگفته بلند اقبال
نیست غیر از علی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
ای سنان مژه زره گیسوای به قد تیر و چون کمان ابرو
رستم داستان حسنی تونه چه گفتم که گشته ای بر زو
زدم از بس غم به زانو دستپیل پا گشتم و شتر زانو
ساخت داود اگر زره ز آهنتو زره ساز گشته ای از مو
بر سر سرو بوستان قمریبه سراغ تو می زندکوکو
لایرائی و از نظر غائبجلوه گر گرچه هستی از هر سو
ای بت خوبروی از من زاردل مکن بد زگفته بدگو
تا چو سروی نشینیم به کنارشدکنارم ز اشک چشم چوجو
نه چو زلف تو دیده ام رهزننه چو چشم تودیده ام جادو
دوش بودم به فکر راه نجاتعشق گفتا مگر ندانی تو
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
دیده از بهر دیدن یار استدوش بهر کشیدن بار است
چشم وابرو و بینی اربینیاسم اعظم در او پدیدار است
بهر این است گوش تا شنویسخنی کز زبان دلدار است
سر بود جای عشق اگرت به سرتعشق نی مستحق افسار است
دست از بهر این بود که کنیدستگیری به هر که بیمار است
ناخن از بهر این بود که کشیگر به پای ستمکشی خار است
جای مهر است سینه نه کینهکینه در سینه رنج وآزار است
دل بود بهر اینکه اندر ویجا دهی هر چه رمز واسرار است
با شکم پرور از شکم هم گوکه شکم هم مثال انبار است
پای از بهر این بودکه رویپی فرمان آن که درکار است
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار
درد ودرمان که دادبر ایوبکور و روشن شد از چه رو یعقوب
ز امر که آفتاب عالمتابصبح دارد طلوع وشام غروب
که شهان را به حکمرانی ملکمی کند عزل ومی کند منصوب
سرخ گل را که بر دمد از خارکه رطب را ثمر دهد از چوب
که دهدد جای نور را درچشمکه دهد راه مهر را به قلوب
که چنین کرده نار را محرورکه چنین کرده آب را مرطوب
که چنین شوق داده بر طالبکه چنین ناز داده بر مطلوب
که چنین کرده عشق را ممتازکه چنین کرده حسن رامرغوب
که ز چشم بتان سیمین برکرده بر پای فتنه وآشوب
من تفکر کنان که پیر خردگفت بشنو که تا بدانی خوب
نیست غیر ازعلی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
بر خلیل آتش از توگلشن شدچشم یعقوب از تو روشن شد
به امید تو هر که تخمی کشتسبز شد خوشه کرد وخرمن شد
با کم از تیغ عالمی نبودبرتنم مهر توچوجوشن شد
دگر او را چه خواهشی به بهشتهرکه را بر در تومسکن شد
به یقین آنکه با تو خصمی کرددوزخ از بهر اومعین شد
هر که را با تو دوستی نبودبا دل وجان خویش دشمن شد
هر که دور ازبر تو شد عالمپیش چشمش چو چشم سوزن شد
پیش حلم توکوه کاهی گشتنزرد جود تو بحر فرغن شد
کی سزاوار او شوددوزخمدح گوی توهر که چون من شد
من به مدحت شوم هزار آواگر کسی ده زبان چو سوسن شد
نیست غیر از علی کسی در کارلیس فی الدار غیره دیار
دوش درچشم من نیامد خوابهمه بودم به خویشتن به خطاب
کان خطا پیشه سیه نامهمانده مأیوس از خود از هر باب
شده مشهور درجهان به گنهگشته مهجور وناتوان ز ثواب
خرمن عمر را زده آتشخانه بگرفته در ره سیلاب
در زمان شباب بد کردهعهد پیری بتر شده ز شباب
از سپیدی سرت شده چون برفوز سیاهی دلت چو پر غراب
مکن اندر گنه شتاب دگرعمر را چون به رفتن است شتاب
هیچ پروا نداری از دوزخاز چه ترسی نباشدت ز عذاب
من دراین گفتگو که درگوشمهاتفی ناگهان بگفت جواب
که مخور غم خدا بودغفارمگر آگه نیی که روز حساب
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدا غیره دیار
عشق زد آتشی به خرمن منبود روئینه تن عجب تن من
نیشترها ز مژه زددلداربه دل همچو چشم سوزن من
چشمم از بس که خون فشان گردیدلاله زاری شده است دامن من
چه غم ار تیر بارد از افلاکعشق جانان چوگشته جوشن من
بی نیاز از بهشت وحور شومگر به کویش دهند مسکن من
می ندانم که شکوه باکه کنمکه خزان برده به گلشن من
لاله اندر بیان شرح فراقچه کند این زبان الکن من
گر بود خانه تنگ وتار ای یارقدمی نه به چشم روشن من
در بر من گر آید آن دلبرخوشتر ازگلشن است گلخن من
فاش می گویم ونمی ترسمزاهدان گر شوند دشمن من
نیست غیر از علی کسی درکارلیس فی الدار غیره دیار