شمارهٔ ۳
بار الها صاحب دیوان کند تا کی ستمتا به کی از ظلم اوباشیم در رنج و سقم
حلم خود را رفع کن زو ای خداوند حلیمرحم خود را قطع کن زو ای رحیم پرکرم
علتی افکن به جسمش تا بنالد صبح وشامآتشی در زن به جانش تا بسوزد دمبدم
یا بده رحمی به او تاظلم ننماید چنینیا بده مرگی به ما کاسوده گردیم از ستم
خود توفرمودی که من راضی نمی باشم بظلمظالمان را پس چرا داری عزیز ومحترم
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان به ملک فارس تا شدحکمراننه دگر کس صاحب نان است و نه دارای جان
الحذر از جور آن غدار پر کین الحذرالامان از ظلم آن بی رحم مکار الامان
این چنین بد اصل بد ذاتی مجو در روی دهرباور ار از من نداری خود بروکن امتحان
گر جوابی می دهد نبود مطابق با سؤالز آسمان عارض سخن می گوید او از ریسمان
ای خدا او را بده مرگی وخلقی را زغمده نجات وز این بلای ناگهانی وارهان
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان به کس نگذاشت دیگر ملک ومالبی نصیبش زاین وآن کن ای کریم ذوالجلال
هر حلالی بود اندرعهد اوآمد حرامهر حرامی بود اندر عصر او آمدحلال
کوکب جاهش همی خواهم که آید درحضیضاختر بختش همی خواهم که افتد در وبال
پایمال از دست ظلمش گشته خلقی کاشکیپنجه های مرگ می دادی مر او را گوشمال
پیش او حسن جمال آمد گران قیمت ولیبی بها شد آبروی مردم صاحب کمال
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بار الها رحم کن برما که کار از دست رفتباز ناید تیر رفته تیر ما از شست رفت
روزگار ما سیه گردید وموی ما سفیدعمر رفت وروز رفت وروزگار از دست رفت
هرکه را دیدم به عمر خویش بختش شدبلندغیر بخت من که دایم خواب بود وپست رفت
در خیال صیدماهی شست افکندیم مابخت ما را بین که ماهی رفت وبا او شست رفت
صاحب دیوان ازین ظلمی که برما می کندهر چه ما را بود اندردست واکنون هسترفت
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
بار الها بس ذلیل صاحب دیوان شدیماز جفای بی حساب او بری از جان شدیم
ما نمی بودیم اندر فارس ویران اینچنیندر زمان او چنین از بیخ وبن ویران شدیم
فارس نه کنعان ونه مصر است و نه ما یوسفیمکز ستم گاهی به چاه وگاه درزندان شدیم
داده ای یا رب تو دندان وتو بدهی نیز ناننیست غم اندر زمان او اگر بی نان شدیم
احمقی را بین که اندر فارس خوش کردیم جایتا چنین عبد وذلیل وبنده فرمان شدیم
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
صاحب دیوان مرا آتش به خرمن می زندخرمنم را سوخت یارب باز دامن می زند
خویش را در تیره شب دزد ار زند بر کارواناو نمی ترسد ز کس در روز روشن می زند
گر برهمن آدمی را می زند ره نی عجبصاحب دیوان نگر راه برهمن می زند
نان مردم را همی برد بتر کرد از کسیکواسیری را به تیغ کینه گردن می زند
تیغی اندر دست دارد از ستم بر اهل فارسبرهمه تن ها زندتنها نه برمن می زند
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
ای خدای لایزال ای رازق هر شیخ وشابصاحب دیوان ما گویا نمی داند حساب
من خراب از جور گردون بودم اما جور اوکردم ناگاهم خراب اندر خراب اندر خراب
خلق گوینم بروکن عرض حال اندر برشعرض ها کردم به پیشش هیچ نشنیدم جواب
چشم من درعهد او از خون دل چون لاله شدوین عجب تر اینکه من از لاله می گیرم گلاب
درد دل با هر که می گویم نباشد چاره گررو به هر سوئی که می آرم نبینم فتح باب
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است
مردمان فارس از بس زار ومضطر گشته اندهمچودرچنگال شاهینی کبوتر گشته اند
در زمان صاحب دیوان خوانین زادگانصاحب اصطبل واسب واستر وخر گشته اند
موسیی یا رب رسان کاین گمرهان ناکسانکوس فرعونی زنندوجمله کافر گشته اند
خاصه خواهر زادگان صاحب دیوان که اوداده منصبشان وایشان میر لشکر گشته اند
العجب ثم العجب ثم العجب ثم العجبحاکم استخر و مستوفی دفتر گشته اند
پادشاه از حال اهل فارس تا کی غافل استنه به ویرانی ملک فارس گویا مایل است