شمارهٔ ۷
به گلشن شد وزان باد خزانمشکست افسوس شاخ ارغوانم
مرا رخ سرختر از ارغوان بودشد از غم زردتر از زعفرانم
مگر روئینه تن اسفندیارمکه از شش سو جهان شد هفتخوانم
هنوزم زندگانی برقرار استعجب سنگین دلم بس سخت جانم
چنان گردیدهام زار و پریشانکه سر از پا و پا از سر ندانم
چنان کاهیده جسمم از غم و دردکه خود از هستی خود در گمانم
رسد هر لحظه از درد جداییبه گوش چرخ بانگ الامانم
نه روز از گریهام دارد کس آرامنه شب کس را برد خواب از فغانم
گلستان چون شود فصل زمستانز حالم چند پرسی آنچنانم
ز درد و غصه جانم بر لب آمدز پی صبح امیدم را شب آمد