گنج

شمارهٔ ۸

۱۵ بیت
بس که ای زلف عنبرین موئیعنبر افشان وعنبرین بوئی
گفتمت مشک چین خطا گفتمکه تو صد مشک چین به هر موئی
درشکنجی وپیچ وتاب مگرعاشق آن بت جفاجوئی
از درازی شب زمستانیوز سیاهی پر پرستوئی
حلقه حلقه شکن شکن خم خماز بر دوش تا به زانوئی
زنخ یار گوئی از سیم استتوچوچوگان به پیش او گوئی
بی قراری به روی یار چراگرنه آشفته رخ اوئی
تا بسنجی وفا ومهر مراشده آونگ چون ترازوئی
لام برچهره می کشد هندوشکل لا می توگر چه هندوئی
با وجودی که بوی مشک تو راستبر دل ریش نوشداروئی
روزم از تیره شب سیاه تر استزآنکه دایم حجاب آن روئی
هرکه در بند بیندت گویدکه چودزدان بسته باروئی
کرده ای جا به دوش یار مگرمار ضحاک دوش جادوئی
آفتاب است زیر سایه تومر چو منشاه را ثنا گوئی
شیریزدان امیر اژدر درشافع حشر خواجه قنبر