گنج

شمارهٔ ۵

۱۱ بیت
ز زلف بی‌قرار یار دارم دل پریشان‌ترز مار زخم دارم بر خود از اندوه پیچان‌تر
به بخت خود به روز خود به حال خود به کار خودبسی نالان‌تر از رعدم بسی از ابر گریان‌تر
به هرسو کآورم رخ بینم از بس پیل‌رفتاریز شاه عرصه شطرنج هستم مات و حیران‌تر
ندارم آرزویی از تر و خشک جهان در دلکه دارم چشم و کامی خشک این از غم ز اشک آن تر
مکن ای چرخ سنگین‌دل به من کار این همه مشکلکه جان دادن برم از خوردن آب است آسان‌تر
نداند قدر کس ای دل به قدر خس چه خوش بودیبدیم از لیلة‌القدر ار ز چشم خلق پنهان‌تر
تمیزی نیست تا دانسته گردد قدر هر چیزیعجب نبود ز پشک ار مشک تبت گشته ارزان‌تر
دل‌آزاران ازین معنی ندارند آگهی گویاکه آه سوخته‌دل زآتش و برق است سوزان‌تر
مزن بر آتش من ای فلک ز این بیشتر دامنکه دارم دل به بر از ماهی در تابه بریان‌تر
بدل وجد از کمالم شد کمال آخر وبالم شد«بلنداقبال» خوش بود ار ز خر بودیم نادان‌تر
امیر المؤمنین حیدر مگر سازد سبکبارممگر آن شیر اژدر در گره بگشاید از کارم