گنج

بخش ۱۶ - در پیری وبینوائی

۱۱ بیت
به پیری تو را نیست گر سیم و زربه جز مردنت چاره نبود دگر
بود مردن از ذلت فقر بهچو باشد چنین دل به مردن بنه
خصوصا کهرنجور باشد تنتشود قسمت این هر سه بر دشمنت
ز تونفرت آرند فرزندوزنبود مردنت بهتر از زیستن
به توجمله ترک ادب میکنندز حق مردنت را طلب می کنند
چو ناچار آخر ببایست مردخوشا درجوانی کس ار جان سپرد
بدا حال پیران زار وعلیلخصوص آنکه از فقر باشد ذلیل
تهیدستی وپیری وناخوشیخوش است ار خوری زهر وخود را کشی
کسی رامکن یا رب اینگونه خواروگر میکنی رحم بر حالش آر
چو هستی جوان کار پیری بسازکه شاید تو را عمر گردد دراز
ذخیره کن از سیم وزر در شبابکه گردد به پیری تو را فتح باب