بخش ۶۱ - حکایت
شبی رفت دزدی سوی خانه ایکه چون مرغ پیدا کند دانه ای
بسی جستجوکرد چیزی ندیدز بدبختی خویش شد ناامید
ز گرما بر اوگشت غالب عطشکه نزدیک آن شد که افتد به غش
بیامد پی آب نزدیک چاهبه چاهش بیفتاد ناگه نگاه
که نه چرخ دارد نه دلوونه بندمؤذن صفت شد صدایش بلند
که ای صاحب خانه بیدار شوز حال خود ومن خبردار شو
برفتیم لب تشنه از خانه اتندیدیم بومی به ویرانه ات
برون آ در خانه ات را ببندمبادا که غیری رساندگزند
ببین تا چه خوش گفت او درجوابکه داده است ما را خدا فتح باب
کسی راکه جاه است بی بند ودولچه باکش ز دزد وچه ترسش ز غول
مرا نیست مالی کهترسم ز کسنه دزدم که خوف آورم از عسس